اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
هراس.. همکارها میگفتند پیرزن یک آلمانی اصلونسب دار، و از سرمایهداران بزرگ شهر است
#داستانک
هراس
همکارها میگفتند پیرزن یک آلمانیِ اصلونسب دار، و از سرمایهداران بزرگ شهر است. حتی شایع بود شوهر مرحومش با تشکیلات نازی سر و سری داشته.
من تازه از کمپ آمده و در یک شرکتِ بادیگارد مشغولِ کار شده بودم. آن روز ماموریت داشتیم پیرزن را تا کارخانهای بیرونِ برلین اسکورت کنیم. خودش سه ماشین و سه راننده داشت، و از شرکت فقط چهار محافظ خواسته بود. چندمایل که از شهر خارج شدیم، جایی توقف کردیم. هر چهار محافظ از دو ماشین که جلو و عقبِ ماشین پیرزن بودند پیاده شدیم. در را باز کردم و او پیاده شد. هنوز دوقدم نرفته بود که یکی از بچهها اسمم را صدا زد و گفت در را ببندم. اما پیشاز اینکه تکان بخورم پیرزن برگشت، نشست توی ماشین، و بلافاصله در را بست. چند ثانیه بعد ماشینها دور زدند و بهسرعت دور شدند. کنار جاده ایستاده بودیم و مات به هم نگاه میکردیم، تا اینکه یکی از همکارها به کسی که مرا صدا زده بود گفت: "احمق! چندبار گفتم محمد رو دیوید صدا کن؟!"
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii