شیاطین.. شیطان رفت پیش خدا و گفت «قبول!

#داستانک

شیاطین

شیطان رفت پیش خدا و گفت "قبول! من به این آفریده‌ی خاکی با تمام وجود تعظیم می‌کنم. دیگر از این جنگِ بی‌پایان خسته شده‌ام. بیایید صلح کنیم و بگذاریم دنیا در آرامش باشد. خودمان هم برویم در بهشت و افلاک دوری بزنیم و دیداری تازه کنیم."
خدا هم از آن‌جا که مهربان و بخشنده بود، و می‌دید شیطان حقیقتاً پشیمان است، قبول کرد. آن‌ها عهدی آسمانی بستند که دیگر چیزی به‌نام شرّ و بدی وجود نداشته باشد. سپس به‌ همراه عده‌ای از فرشتگانِ بسیار نزدیک به پروردگار، که شاهدانِ این صلح‌نامه بودند، رفتند تا گشتی در بهشت بزنند. خاطرات بسیاری از این قرن‌ها دشمنی برای هم تعریف کردند و قرارهای زیبایی برای آینده‌ی زمین و ساکنانش گذاشتند. گرمِ گفتگو بودند که صدای انفجارِ مهیبی سکوت افلاک را شکست. دودِ قارچی شکلِ عظیمی از زمین بلند شد. خدا نگاه چپ‌چپی به شیطان کرد. شیطان شانه بالا انداخت و گفت "من که تمام وقت پیش شما بودم. باید اعتراف کنم درواقع برای همین بود که پیشنهادِ صلح دادم. می‌دیدم بیشتر وقت‌ها من این وسط هیچ‌کاره‌ام!"

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii