اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
لباسکار جدید آقای حسابدار …هیچکس نباید متوجه میشد. به همسرم گفته بودم طرف لال است
#داستانک
لباسکارِ جدیدِ آقای حسابدار
هیچکس نباید متوجه میشد. به همسرم گفته بودم طرف لال است. پیش خودم حساب کردم اگر سریع به رستوران برگردم و دوباره قبلاز شام خودم را به خانه برسانم، مشکلی پیش نمیآید. دزدکی در گوشهای از پارکینگ لباسم را پوشیدم و پلهها را دوتایکی بالا رفتم. حواسم را جمع کردم تا با مهمانها و بچهها صحبت نکنم، اما همان دمِ در نزدیک بود گند بزنم. هیجان و عجله باعث شد سَرَم به چهارچوب گیرکند و از پشت بیفتم. خوشبختانه همه خیال کردند این هم بخشی از نمایش است و خندیدند. کمرم تیر میکشید و دردِ پهلو اشک به چشمم آورده بود. اما وقتی خندههای از تهدلِ پسرکم را دیدم که میان شرشرهها و بادکنکها داشت با دوستانش ریسه میرفت، به خودم آمدم. بلندشدم و شروعکردم با بچهها بازی کردن و برایشان رقصیدن. دهدقیقهای که گذشت، متوجه شدم همسرم دارد ناخنهایش را میجود و لبخندهای عصبی تحویل مهمانها میدهد. زودتر سروتهاش را جمع کردم و با چندتا تعظیم بلندبالا اجازهی مرخصی خواستم. دو-سه نفر از مهمانها بلندشدند و پولی بهم دادند که گرفتم و زود از خانه زدم بیرون. وقتی دوباره با کتوشلوار به خانه آمدم، همه از ابتکار جالبی که بهخرج داده بودم تعریف کردند. شام را خوردیم و مهمانها رفتند. آنوقت همسرم نگاهی به بچه که با کادوهایش سرگرم بود انداخت و در گوشم زمزمه کرد:
_که بعداز وقت اداری تو رستوران حسابدار شدی آقای باباسفنجی؟!
#م_سرخوش
@mohsensatkhosh_khatkhatiii