دنیاهای ناآشنا.. وقتی زن از مراسم برگشت، به پشت‌بام رفت و در قفس بزرگ را گشود

#داستانک

دنیاهای ناآشنا

وقتی زن از مراسم برگشت، به پشت‌بام رفت و درِ قفسِ بزرگ را گشود. کنار ایستاد و نگاهشان کرد که دورِ هم می‌گشتند و به زمین نوک می‌زدند. بیشترشان بیرون آمدند و چندتایی هم چرخی در آسمان زده و برگشتند.
تازه ازدواج کرده بودند که شوهرش اولین جفت را به خانه آورد. هرچه تعدادشان بیشتر می‌شد مرد بیشتر روی پشت‌بام می‌ماند، برای همین زن دلِ خوشی ازشان نداشت. مرد مدام با شوروشوق از آنها صحبت می‌کرد; از بیماری‌ها و داروهایشان، از وقتِ آب و نوع غذایشان، از اسم‌ها و نژاد و قیمت‌هایشان، از تعداد تخم‌ها و جوجه‌هایشان، و...
بارها از زن خواهش کرده بود باهم به پشت‌بام بروند و بنشینند به تماشای آ‌نها. می‌گفت دنیای جالب و عجیبی دارند. می‌گفت وقتی وارد دنیایشان بشوی مشکلات زندگی را فراموش می‌کنی. آن‌قدر مرد خواسته و زن قبول نکرده بود، تا این‌که بی‌تفاوتیِ زن اندک‌اندک مرد را کم‌حرف‌تر و عاقبت ساکت کرد.
حالا زن با چادر سیاه خاک‌آلودش نشسته بود روی یک چهارپایه جلوی قفس، و به ساعت‌هایی می‌اندیشید که مرد روی این چهارپایه و او در خانه سپری کرده بودند. می‌دانست گرسنه هستند. از دیروز که صاحب‌شان رفته بود چیزی نخورده بودند. نگاهی به دوروبرِ پشت‌بام انداخت; چه دنیای ناآشنایی سال‌ها بالای سرش بود. توی یک کیسه داخل کمدِ شکسته‌ی قدیمی، مقداری دانه پیدا کرد. کبوترها نگاهش می‌کردند. دست که کرد توی کیسه، همه بغ‌بغوکنان آمدند جلوی پایش جمع شدند. دانه از لای انگشتان، و اشک از بین پلک‌های زن روی زمین ریخت.
از آن به بعد همسایه‌ها هرروز زنی را می‌دیدند که ساعت‌ها روی چهارپایه می‌نشیند و کبوترها دوروبرش می‌چرخند.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii