یک‌عمر.. فرستنده‌ی پیام ناشناس بود

#داستانک

یک‌عمر

فرستنده‌ی پیام ناشناس بود. پس از تعارفات معمول گفت پیشنهادی به‌عنوان سوژه‌ی داستان دارد. برایش نوشتم:
بله حتما، بفرمایید من در خدمتم.

شروع کرد به تایپ کردن که:
فرض کنید یک دختر جوونِ خیلی تنها هست که پسری رو یواشکی دوست داره و حدس می‌زنه اون پسره هم دوستش داره. اما پسره به خاطر این‌که شرایط مالی خوبی نداره هیچ‌وقت پیش‌قدم نمی‌شه، تا این‌که دختره غرور و خجالت و ترسش رو رها می‌کنه و به پسره می‌گه چقدر عاشقانه دوستش داره. ولی پسره درجواب فقط سکوت می‌کنه و دختر رو با یک‌دنیا سؤالِ بی‌جواب تنها می‌ذاره. دختره هنوز هم تک‌وتنها منتظر جوابی از پسر مونده.

تا حدود زیادی سر‌خورده شده بودم از این سوژه‌ی نخ‌نما و لوس. برایش نوشتم:
ببینید خانم، این یک طرحِ تکراری و ساده است. من هم زیاد اهل نوشتن این فرم داستان‌ها نیستم.

داشتم با خودم فکر می‌کردم چقدر ادبیات ما پر شده از نوشته‌هایی درباره‌ی عشق‌های سبک و بی‌مزه. عشق‌های بی‌مایه و بی‌دوام. چقدر متن‌ها و داستان‌های بی‌محتوا. باز پیام داد:
یعنی امیدوار نباشم از سوژه‌ام داستان بنویسید؟

نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. از طرفی معلوم بود دارد سرگذشت خودش را تعریف می‌کند و دلش می‌خواهد خودش را در داستانی ببیند _مثلِ حس دیدن خودمان در یک عکس. دلم نمی‌خواست رنجیده بشود. از طرفی سوژه چیزی نداشت که برایش وقت صرف کنم. نوشتم:
چشم، بهش فکر می‌کنم.

و بعد، با کمی بدجنسی، ادامه دادم:
شما چند سالته دخترم؟!

جواب داد:
ممنون می‌شم اگر لطف کنید. من چهل‌وپنج سالمه.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii