اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
خودخور.. اولین چیزی که شنیدم، صدای قار و قور شکمم بود
خودخور
اولین چیزی که شنیدم، صدای قار و قور شکمم بود. بعد صدای همسرم را شنیدم که با دهانِ باز خُرخُر میکرد. با خودم گفتم: "باز شروع شد، باز صبح شد!"
دست و صورت نشُسته رفتم سراغ یخچال. یک سیب توی جامیوهای پیدا کردم و خوردم. چای دم کردم و نان را در ماکروفر گذاشتم. صبحانه خوردم و از خانه بیرون زدم. آنقدر وقت داشتم که خودم را پیاده به شرکت برسانم، برای همین با پول کرایهتاکسیام بیسکویت و آبمیوه خریدم و خوردم. کارتم را زدم، برنامهام را تحویل گرفتم و راه افتادم. باید مسیر طولانی و سختی را ویزیت میکردم. در اولین سوپر مارکت، ضمن معرفی محصولات و طرحهای تشویقی جدید و ثبت سفارش، یک دونات خوردم. در سوپر دوم یک رانی، در مغازه سوم چیپس و در سوپر بعدی نوشیدنی انرژیزا. به همه میگفتم بعداً حساب میکنم. برای ناهارم ساندویچِ ژامبونی از یخچال مغازهای برداشتم و همانجا خوردم. غروب که به شرکت برگشتم، مدیرفروش جلویم را گرفت و گفت:
_از روی جیپیاس تبلت فهمیدم توی هر مغازه کلی وقت تلف میکنی. واسه همینه که انقدر کم مشتری ویزیت میکنی و فروشت افت کرده..."
میخواستم جواب بدهم:
"با حقوق و پورسانت بخورنمیری که تازه چهار ماه هم هست ندادین، با اجاره خونه و اقساطِ وامِ عقبافتاده و بعد از خوردن دوزار پساندازم، لابد توقع دارید فاصله بین مغازهها رو براتون چهارنعل بدوم؟!"
اما فکر بهتری به سرم زد. مستقیم در چشمهای طلبکارِ مدیرفروش خیره شدم و او را خوردم. آن یارو که داشت با شنیدن حرفهای مدیرفروش پوزخند میزد را هم خوردم و از شرکت آمدم بیرون. ماشین گرانقیمتی پشت چراغِ قرمز روی خطکشی عابر پیاده ایستاد و مجبورم کرد مسیرم را کجکنم. اما مسیرم را کج نکردم و از روی کاپوت ماشین رد شدم. وقتی راننده اعتراض کرد، او را از شیشه ماشین بیرون کشیدم و خوردم. گوشیِ درب و داغانم "دینگ" صدا داد. در پیامک نوشته بود فقط کافی است عدد سه را بفرستم تا صاحب یک ماشینِ چندصدملیونی بشوم. عدد سه را فرستادم به جهنم و موبایلم را خوردم. در راهپلههای مجتمع مسکونیمان مدیرِ ساختمان را دیدم که میگفت چند ماه است شارژِ ساختمان را ندادهام. بعد هم برگهای به دستم داد. حکم تخلیه خانه بود. مدیر ساختمان را لای حکم تخلیه پیچیدم و خوردم. واردِ خانه که شدم همسرم چشمغرهای رفت و گفت:
"یکهفته است دارم میگم هیچی تو یخچال نداریم. تهِ نون و پنیر رو که بالا آوردی، من به جهنم، به اون یک دونه سیب که گذاشته بودم واسه بچه آب بگیرم هم رحم نکردی؟!"
همسرم زیبا است. او را بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوست دارم، اما چارهای نبود، خوردمش. بچه با شنیدن سروصدای مادرش بنای جیغزدن گذاشت. خواستم آرامش کنم اما نفسش پس رفت و از شدت گریه کبود شد. خانه و وسایلش، دنیا و آدمهایش دور سرم میچرخیدند. بچه را خوردم... بعد دستهایم را خوردم... پاهایم را خوردم... چشمهایم را خوردم... گوشهایم را خوردم... قلبم را خوردم... مغزم را خوردم...
همه را خوردم، اما هنوز سرم پُر از افکار خطخطی بود. هنوز اعصابم بهشدت درد میکرد. هنوز قلبم ناآرام بود. دلم درد میکرد و سنگین بود. زیادی رویهمخوری کرده بودم. حالت تهوع داشتم. گوشهای نشستم و هرچه خورده بودم را قطرهقطره از چشمهایم بالا آوردم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii