اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
(قسمت دوم).. پرسش اساسی
#داستان_کوتاه
(قسمت دوم)
پرسشِ اساسی
در بیمارستان دهان به دهان چرخید که دکتر ن، سرشناسترین جراح کودکانِ کشور که مقیم آلمان است، خبرِ این تولد خاص را شنیده و به علت نادر بودن این مورد در دنیا، تصمیم گرفته فوراً خودش را برساند. دکترهای بیمارستان به پدر و مادر نوزاد دلگرمی میدادند و میگفتند انجام موفقیتآمیز این عمل برای دکتر ن یک اعتبار بزرگ است و اگر کسی بتواند بچه را نجات بدهد اوست.
دکتر ن مثل فرشتهی نجات از آسمان نازل شد و مستقیم از فرودگاه به بیمارستان آمد. بعد از معاینهی نوزاد و دیدن جواب آزمایشها و مشورت با همکارانش در بیمارستان، نظر آنها را تأیید کرد و به آن افزود فقط تا همین امشب برای عمل فرصت هست. هر دقیقه که میگذشت شانس بچه برای زنده بیرون آمدن از زیر عمل کمتر میشد، زیرا در همین چند روز مقدار زیادی از وزن نوزاد به دلیل درد شدید و تغذیه با سرم کم شده بود.
زن و مرد فوراً برگههای رضایت را امضاء کردند و عمل شروع شد. عملی که ساعتهای زیادی طول کشید و هیچ کلمهای قادر نیست حالِ پدر و مادر نوزاد را در این ساعتها درست شرح دهد. زن دو بار بیهوش شد و نگرانی تازهای برای همه درست کرد. مرد یا گوشهای مینشست و سرش را بین دو دست میگرفت، یا با قدمهایی سست و لرزان راه میرفت و با خودش حرف میزد. احساسات عجیب و ناآشنایی درونش میجوشیدند. اعتقادات و باورهای قدیمیاش در برابر آتشی که قلبش را میسوزاند مثل لیوان آبی بود که روی جنگلی شعلهور بریزی.
قبل از اینکه بچه را برای عمل آماده کنند، تمام فکرش مشغولِ زنده ماندنِ نوزاد بود و عاجزانه از خدا میخواست او را نجات دهد. اما زمانی که بدن نحیف و بیدفاع نوزاد را روی تخت روان دید، انگار تازه فهمیده چه اتفاقی قرار است بیفتد. مرگِ بچه به چشم مرد از زجری که قرار بود تحمل کند آرامشبخشتر آمد. در نظر آورد قرار است بارها سوزن در گوشتِ نازک آن تنِ معصوم فرو برود، تیغ جراحی سینهای را که به زحمت اندازه کف دست میشود بشکافد، استخوانهای دندهاش که با فشار یک انگشت خُرد میشوند را قرار است بشکنند و آن قلبِ کوچک را سوراخ کنند. میخواستند کارهایی آنجا بکنند و بعد دوباره همهچیز را سر جایش بگذارند. قلب، رگها و مویرگهایی که هر کدام اندازه یک تار مو بودند. بعد باز سوزن و نخ و دوختن و درد و درد و درد. مرد فکر میکرد وقتی بچه به هوش بیاید باید چه عذابی را تحمل کند و با زبان بیزبانیاش چهطور باید از رنجش بگوید. با خودش گفت: "خدایا این چه خوشآمدگوییای است به دنیا. و تازه آن هم چه دنیایی؟! واقعاً ارزشش را دارد؟"
مثل این بود که مرد داشت درد فرزندش را با وضوح تمام در سینهی خودش احساس میکرد. قلبش میسوخت و تیر میکشید. سرش از حملهی افکار تیره داغ بود. نمیتوانست هیچ توضیحی برای تحمیل این درد سهمگین و ناعادلانه، بر آن تنِ بیگناه و پاک پیدا کند. همزمان میخندید و گریه میکرد و میلرزید. در راهرو منتهی به اتاق عمل، دور از دیگران نشسته و روی خودش آوار شده بود. جوری مبهوتِ افکارش بود که اولش متوجه هلهلهی شادی همراهانش نشد و صدای پرستارها را که هم تبریک میگفتند، هم سعی میکردند سر و صدا را آرام کنند نشد.
ساعتی بعد همه در بیمارستان از معجزه حرف میزدند. مادرِ نوزاد یکنفس صحبت میکرد و با هیجان و خوشحالی زیادی، همه چیز را برای دیگران تعریف میکرد. بهجانِ دکتر ن دعا میکرد و دایم میگفت: "خدا رو شکر. خدا رو شکر نذرم قبول شد. خدا بچهام رو برام نگه داشت. خدایا شکرت..."
مرد اما ساکت بود. منتظر بود با دکتر ملاقات کند. وقتی او را دید مستقیم به چشمهای دکتر ن نگاه کرد و پرسید:
_دکتر، بچهام خیلی درد میکشه؟ یعنی میفهمه که درد داره؟ میخوام بگم یعنی...
دکتر نگاهش را از چهره مرد دور کرد و گفت:
_باید خدا رو شکر کنی که از زیر همچین عمل وحشتناکی زنده بیرون اومده. احتمال زنده موندنش خیلی زیاده. فقط باید حسابی...
مرد حرف دکتر ن را برید و گفت:
_من نمیفهمم... چرا؟ چرا باید یک بچه این همه...
دکتر دست روی شانههای مرد گذاشت و گفت:
_ما خیلی چیزها رو نمیفهمیم. توی هیچ کدوم از کتابهای دنیا هم چیزی ننوشته. منم همیشه قبل از هر عمل، وقتی به بدن ظریف بچهها نگاه میکنم و میخوام تیغ رو توی تنشون فرو کنم، همین سوال رو میپرسم. من مجبورم مسؤولیت رو بسپرم به خودش و خودم رو یک وسیله فرض کنم، وگرنه هر بچهای که زیر دستم میمیره، منم باید باهاش بمیرم. اما تو مجبور نیستی. تو میتونی ازش خشمگین باشی. حق داری سؤال کنی.
مرد با مشتهای گرهکرده و چشمهایی گریان، در حالی که زیر لب میگفت: "میپرسم... میپرسم..." دور شد.
پایان.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii