اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
(قسمت اول).. پرسش اساسی
#داستان_کوتاه
(قسمت اول)
پرسشِ اساسی
مرد جلو گیشهی صندوق بیمارستان توی صف ایستاده بود. چشمهایش برقمیزد و لبخند بر لب داشت. تلفن همراهش زنگ خورد:
_الو... چی؟! چی شده... بچه؟ بچه چی؟... الان اومدم... اومدم.
شتابان به طرف راهپلهها و بعد اتاقی که همسرش بستری بود رفت. نزدیکِ در، پرستاری را دید که از اتاق بیرون آمد و به سمت انتهای راهرو دوید. از داخل اتاق صدای شیون و ناله میآمد. عرق سردی از پوستش بیرون زد و تنش را لرزاند. در را باز کرد. همسرش داشت مثل مرغِ سر کَنده روی تخت پَرپَر میزد. مادر و خواهرهای همسرش سعی میکردند آرامَش کنند. مادرِ خودش بالای تختِ کوچک نوزاد ایستاده بود و دستپاچه، بچه را باد میزد. تا آمد بپرسد چهخبر شده، پرستار و یک دکتر وارد شدند. دکتر روی نوزاد خم شد و گفت:
_سریع ببریدش بخش ویژه.
پرستار تختِ کوچک را هُل داد و از اتاق خارج شد. دکتر گفت:
_فکر نکنم چیز مهمی باشه. ریه آخرین قسمت از جنینه که کامل میشه، برای همین گاهی، مخصوصاً توی سزارینها، یک اختلال کوچیک موقع تولد پیش میاد که با کمک اکسیژن و دستگاههای بخش ویژه نوزادان برطرف میشه.
بعد رو به مادرِ نوزاد کرد و ادامه داد:
_خانم اینجور که شما استرس دارید برای نوزاد بدتره. ناسلامتی قراره بهش شیر بدین. آروم باشید لطفاً.
زن که چهرهاش آشفته و زرد و زار بود با صدایی لرزان جواب داد:
_آخه نمیدونید آقای دکتر... بچه خوب و ساکت بود. یکهو شروع کرد جیغ زدن... نه جیغ معمولی، یک جور خاصی بود... صدای جیغش قطع نمیشد. کمکم قرمز شد... نگران شدیم و تکونش دادیم... صدای جیغش بدتر شد... رنگش کبود شد... بعد یکدفعه صداش برید. انگار دیگه نفس نداشت گریه کنه.
مادرِ نوزاد اینها را که میگفت میلرزید و آخرِ حرفش به هقهق افتاد. دکتر باز هم دلداریشان داد و رفت. مرد هم با دکتر از اتاق بیرون آمد. دکتر به مرد گفت نظر نهایی را تیمی متشکل از چند پزشک متخصص، بعد از معاینات و یک سری آزمایش، خواهند داد. دادنِ نظر نهایی دو روز تمام طول کشید و در این دو روز بچه تا جایی که نفس داشت جیغ میکشید و بعد از حال میرفت. نیم ساعتی خواب بود و دوباره گریه را شروع میکرد. مرد میآمد و با چشمهایی پُر از نیاز، از پشت شیشه بچهاش را نگاه میکرد. از خودش میپرسید چرا یکدفعه اوضاع عوض شد؟! آخر همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت. قبل از زایمان همه چیز طبیعی بود، بیمارستان مجهز و دکترها با تجربه بودند، جواب تمام آزمایشها و سونوگرافی رنگی و تستهای غربالگری و ژنتیک و... همه و همه نرمال بود. اما در عرض چند دقیقه که از اتاق بیرون آمده بود تا کارهای تسویه حساب را انجام دهد، همه چیزِ زندگیاش تغییر کرده بود. حالا مجبور بود از پشت شیشه طفلش را ببیند که دارد درد میکشد و برای هر نفسش جانمیکند و دستوپا میزند. زنش هم با آن حالِ پریشان و ضعیف شده از عمل و غصه، صبح تا شب در اتاقی که برای بچه آماده کرده بودند مینشست، عروسکها و لباسهای نوزاد را بغل میکرد و زار میزد. بالاخره تیم پزشکی نظرشان را اعلام کردند: "نارساییِ نادری در یکی از بطنهای قلب نوزاد وجود داشت که تنها با عمل قلب باز قابل اصلاح بود. شانس موفقیت عمل باتوجه به شرایط نوزاد، چیزی بین پنج تا هفت درصد بیشتر نبود. اگر هم عمل انجام نمیشد، بچه با مراقبتهای ویژه نهایتاً یکهفته دوام میآورد."
حالا دیگر نگرانی تبدیل به دلهرهای بزرگ شده بود. دلهرهای که تقریباً تمام امیدها را کور میکرد. پنج تا هفت درصد... تازه آن هم اگر جراحی پیدا میشد که این عمل پرخطر را انجام دهد. پزشکها عملاً بچه را از دست رفته میدانستند. پدر و مادر نوزاد در بهتِ سنگینی فرو رفته بودند و تقریباً چیزی نمیفهمیدند بهجز اینکه هنوز طعم شیرینِ بچه را نچشیده، دارند از دستش میدهند. آنها فقط میتوانستند اشک بریزند و دعا کنند. دعایی از عمق جان و خالصانه. یک نوع خلوصی هست که در تیرهترین و ناامیدانهترین لحظات زندگی به سراغمان میآید. وقتی خودمان را از دنیا بُریده شده میبینیم، و با تمام وجود درک میکنیم که بین این همه انسانِ ظاهراً شبیه به ما، تنهاییم. در این لحظات است که درمییابیم هیچ نیروی مادیای نیست تا به آن دل ببندیم، آنوقت ناگهان ایمان به خدا و معجزه امکانی واقعی و در دسترس به نظرمان میرسد. درست مانند کسی که زمانی دراز در کویر به آسمانِ صافِ شب خیره شود، و این باور برایش پیش بیاید که اگر دست دراز کند میتواند ستارهها را بگیرد.
زن و مرد با چنین ایمانی دعا میکردند که روز سوم خبری به آنها رسید.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
ادامه دارد...