اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
▪کپی شده از کانال تخصصی داستانک و داستان کوتاه با نام بهشت … …تلقین محض.. فکر کنم حق با آنها باشد
▪کپی شده از کانال تخصصی داستانک و داستان کوتاه با نام بهشت.
#داستانک
تلقین محض
دوستانم مي گويند من آدم دهن بيني هستم. فكر كنم حق با آن ها باشد. براي آنكه علتي براي حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچيزي را كه پنجشنبه پيش برايم پيش آمد، مطرح مي كنند.
ماجرا از اين قرار بود كه آن روز صبح رمان ترسناكي مي خواندم. با اين كه هوا روشن بود، قرباني نيروي تلقين شدم. اين تلقين تصوري را در من بوجود آورد كه قاتل بي رحمي توي آشپزخانه قايم شده. قاتل دشنه بزرگي را توي دستش گرفته و منتظر ايستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رويم بپرد و چاقو را به پشتم فرو كند. با اينكه درست روبه روي در آشپزخانه نشسته بودم و اگر كسي مي خواست به آشپزخانه برود، مي بايست ازجلو چشمانم رد مي شد و تازه به جز در ورودي آشپز خانه راه ديگري هم براي رفتن به آنجا نبود،با اين همه، باز فكر مي كردم قاتل پشت دركمين كرده.
اما من قرباني نيروي تلقين شده بودم وجرات نمي كردم وارد آشپز خانه شوم. اين موضوع نگرانم كرده بود چون ديگر وقت نهار بود و بايد حتما به آشپزخانه مي رفتم.
در آن وقت زنگ خانه را زدند.
بي آنكه ازجايم بلند شوم، داد زدم ،"بيا تو، در بازه"
سرايدار ساختمان با دو يا سه نامه وارد شد.
گفتم: "ببين، پام خواب رفته، مي شه بي زحمت بري از آشپز خانه يه ليوان آب بياري؟"
سرايدار گفت:" البته" در آشپزخانه را باز كرد و رفت تو. چندي بعدصداي فرياد دردي را شنيدم كه به همراه صداي جسمي كه با افتادنش، تمامي ظرف و ظروف و بطريها را كشيد و به زمين ريخت.
يكدفعه از روي صندلي بلند شدم و به آشپزخانه دويدم. نيمي از بدن سرايدار روي ميز افتاده بود و دشنه بزرگي توي پشتش فرو رفته و كشته شده بود. ديگر خيالم راحت شده بود، چون معلوم شد هيچ قاتلي توي آشپز خانه نبوده.
به لحاظ منطقي اين نوعي تلقين محضه.
نویسنده: #فرناندو_سورنتینو
مترجم: #جواد_فغانی
@best_stories
@mohsensarkhosh_khatkhatiii