(قسمت دوم).. مضراب‌ها

#داستان_کوتاه

(قسمت دوم)

مضراب‌ها

چند ثانیه بعد صدای ضربه‌های بدون ریتم به سنتور شروع شد. اول تک مضراب‌های خشک و آرامی روی سیم‌های بَم بود. بعد کم‌کم صدا بلندتر و زیرتر، و ضربه‌ها تندتر و محکم‌تر شدند. زیر پتو دندان‌هایم را انقدر به هم فشار دادم که فکم درد گرفت. هر صدایی مثل نیزه‌‌ای تیز به اعصاب و روان تحریک شده‌ام فرو می‌رفت. از جا بلند شدم. به هال رفتم. گوشه‌ی چهارپایه‌ی سنتور را گرفتم و با تمام نفرتی که نسبت به اوضاع احساس می‌کردم، به طرف دیوار پرت کردم. صدای آشفته‌ی سیم‌های ساز طنین وحشتناکی داشت که چند ثانیه‌ی مرگ‌بار کِش آمد. و سکوتِ بعدش از آن هم سخت‌تر بود.
اول من شروع کردم به گریه. روی زمین، کنار ساز شکسته نشستم و سرم را بین دست‌هایم گرفتم. بعد زنم هق‌هق‌زنان آمد کنارم دراز کشید و سرش را گذاشت روی پایم. دستم را گرفت و جوری به گونه‌های خیس و داغش مالید که انگار دارم نازش می‌کنم. گفت:
_درست می‌شه...
گفتم:
_شاید هم هیچ‌وقت نشه. انتخاب با خودته.
دستم را محکم‌تر به صورتش فشار داد و گفت:
_دوستت دارم.
می‌دانستم دوستم دارد، اما حس می‌کردم دیگر هرگز نمی‌توانم خودم را دوست داشته باشم. انگار یک چیزی این وسط خراب شده بود که حتی با چهارتا بچه هم نمی‌شد درستش کرد.

زنم جارو را به دستم می‌دهد و می‌گوید:
_نکنه وایستادی من جارو کنم؟ به چی ماتت برده؟!
جارو را می‌گیرم و می‌گویم: "هیچی." شروع می‌کنم به جارو زدن. زنم می‌رود برای بار آخر نگاهی به دور و بر خانه بیندازد. کارم تقریباً تمام شده که در شکاف باریکی بین کابینت و زمین، چیزی توجهم را جلب می‌کند. زانو می‌زنم و سرم را پایین می‌آورم. خنکیِ سرامیک‌های سفید، گونه‌ام را قلقلک می‌دهد. چند بار با ناخن گوشه‌ی جسمِ چوبی را می‌کشم تا بالاخره بیرون می‌آید; مضراب سنتور است. یکی‌شان آن شب لای سیم‌ها گیر کرد و شکست، و این یکی از همان موقع گم شده بود. زنم از پشت سر می‌گوید: "داری نماز شکر می‌خونی؟!" و می‌خندد.
دلم می‌خواهد بگویم: "چه‌قدر خنده‌ات قشنگ است. چه‌قدرخنده‌ات را دوست دارم. چه‌قدر دلم برای خنده‌هایت تنگ شده بود عزیزم."
بلند می‌شوم و بدون حرفی مضراب را نشانش می‌دهم. آن را از دستم می‌گیرد و چند ثانیه نگاهش می‌کند. دیگر نمی‌خندد. مضراب را می‌شکند و می‌اندازدش روی کپه‌ی کوچک آشغال‌هایی که وسط هال جمع شده است. هم‌زمان دست می‌اندازیم دور کمر هم. به شکمش دست می‌کشم و می‌گویم: "خوب شد موندی."


پایان.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii