(قسمت اول).. مضراب‌ها

#داستان_کوتاه

(قسمت اول)

مضراب‌ها

اسباب و اثاث‌مان وسط هالِ خانه‌ی جدید پخش و پلا است. زنم بین کارتون‌ها و بقچه‌های کوچک و بزرگ، و بقیه‌ی خرت و پرت‌ها ایستاده و دارد ناخنش را می‌جود. می‌گویم "الان برمی‌گردم" و می‌روم پایین. پول راننده کامیون و کارگرها را که حساب می‌کنم و می‌آیم بالا، می‌بینم زنم رفته توی یکی از دو اتاق‌خواب. می‌گوید:
_به ‌نظرت کدوم اتاق رو براش درست کنیم؟!

می‌گویم:
_نمی‌دونم.

باید زودتر بروم خانه‌ی قبلی، کمی تمیزکاری کنم و کلیدها را تحویل صاحب‌خانه بدهم. زنم می‌گوید: "منم میام." نگاهم که می‌کند گوشه چشمش می‌پرد و تندتند پلک می‌زند. باز می‌گوید: "دوست دارم پیشت باشم." لبخندی می‌زنم ولی چیزی نمی‌گویم. فکر کنم خودش می‌داند از حرفش خوشحالم.

خانه‌ی قدیمی در همین چند ساعت چه حالت بیگانه‌ای پیدا کرده است. انگار نه انگار پنج سال تمام بین این دیوارها زندگی کرده‌ایم. جا به جا روی دیوار‌ها چهارگوش‌های کوچک و بزرگی روشن‌تر از رنگِ زمینه‌ی دیوار وجود دارد. روشن‌ترین و بزرگ‌ترین چهارگوش مالِ قاب عکس شب عروسی‌مان است. بقیه هم مال قاب عکس بچه‌ها... بچه‌های قشنگ با چهره‌های جورواجور... سفید و سبزه، مو بور و مو مشکی، دختر و پسر... یادم می‌آید اولین قاب را زنم دو سال قبل به دیوار زد. آن شب وقتی به خانه آمدم دیدم نشسته روی کاناپه و به قاب عکس زل زده است. بغلش کردم. موهایش را از روی صورتش کنار زدم و گفتم:
_درست می‌شه عزیزم...

انگار کبریت به انبار باروت زده باشم. جیغ کشید:
_کِی؟ کی درست می‌شه؟ اصلاً چی هست که درست بشه؟ شدم موش آزمایشگاهی... دکترها می‌گن عیب و علت خاصی ندارم... می‌گن شاید شوهرت... چیه؟ کجا میری؟ از چی فرار می‌کنی آخه؟! گور پدر زخم زبون مردم... خودم هم آدمم خب... پوسیدم تو این چهاردیواری... اگه هیچی نمی‌گم فکر نکن راضی‌ام... نمی‌خوام به مردونگیت بربخوره. ولی تو هم به روی خودت نمیاری... آخه تا کِی؟!

هنوز داشت سر و صدا می‌کرد که از خانه آمدم بیرون. تا آن شب هرگز ندیده بودم جیغ بکشد. بعد از آن هم ندیدم. اما باز هم حرفم را عوض نکردم و نرفتم دکتر. نمی‌دانم، شاید زنم راست می‌گفت. شاید از دانستن حقیقت می‌ترسیدم. نتیجه آزمایش هر چه بود من نمی‌خواستم بدانم. به خودم می‌گفتم آخرش چه؟! به زنم هم گفته بودم هر وقت قسمت باشد می‌شود، و اگر نشد هم تو آزادی هرکار دوست داری بکنی.
همان دوران بود که کم‌کم سر و کله‌ی قاب عکس بچه‌ها پیدا شد. و همراه با آن، وسوسه‌ی رفتن به کلاس نقاشی. خانه را پر کرده بود از قلم‌مو و بوم و رنگ و... تاچند ماه وضع همین بود، اما یک شب که از سر کار برگشتم دیدم همه را جمع کرده. حتی نفهمیدم چه‌کارشان کرده بود. فقط از فردا شروع کرد پیله کردن که برایش ساز بخرم. اوایل گیر داده بود پیانو بخریم، ولی وقتی قیمت‌ها را دید به سنتور رضایت داد. هفته‌ای یک جلسه کلاس می‌رفت و بقیه روزها خانه را با دنگ و دونگ سازش می‌گذاشت روی سرش. استادش روی لبه‌ی مظراب‌ها نمد چسبانده بود تا صدای ساز کمتر شود، ولی او نمد را کند و گفت این‌جوری راحت‌ترم.
یک شب پشت به من دراز کشیده بود که بغلش کردم. از جیغ آن شب به بعد همدیگر را بغل نکرده بودیم. می‌دانستم بیدار است ولی تکان نخورد. شروع کردم به نوازشِ گردن و بازوهایش. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم که تندتر می‌شد. دانه‌‌دانه‌های ریزی که روی پوست بازویش را پوشانده بود زیر دستم لمس می‌کردم. سرم را بردم لای موهایش و نفس عمیقی شبیه به آه کشیدم. دستم را که از روی بازویش پایین‌تر بردم، یکدفعه نشست. نفس‌نفس می‌زد. پتو را با شدت کنار زد و از روی تخت بلند شد. وقتی از اتاق بیرون می‌رفت گفت: "فایده‌اش چیه؟!"

ادامه دارد...
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii