اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
حسرت.. نمیدانم!
#داستانک
حسرت
نمیدانم! شاید در تمام این سالها اشتباه میکردم که میگفتم جشن تولد گرفتن کاری احمقانه، لوس و بیمعنی است. آخر امسال واقعا خیلی دلم میخواست بر خلاف بدقلقیها و کجخلقیهای همیشگیام، تولدم را جشن بگیرم و حسابی خوش بگذرانم. تا جایی که رفتم برای خودم کیک و شمع هم خریدم. اما میترسیدم به خاطر رفتاری که در تمام این سالها نشان داده بودم هیچکس، حتی بچهها و نوههایم هم روز تولدم را یادشان نباشد. بخصوص حالا که ...
دیگر داشت باورم میشد که مثل یک خاطره دور و ناخوشآیند فراموش شدهام. ولی شب که به خانه آمدم حسابی غافلگیر شدم. درِ دنیای کوچک خودم را که باز کردم و روشنایی به چهرهام تابید، دیدم همه بچهها و نوهها جمع هستند. کلی شلوغش کرده بودند. یکی یکی تبریک گفتند، برایم آهنگ تولد خواندند. موزیک پخش کردند و رقصیدند. مرا در آغوش گرفتند و بوسهباران کردند. یک عالمه هم گل و کیک و شیرینی و بادکنک برایم آورده بودند. مثل بچهها ذوق کرده بودم ولی برعکس همیشه خجالت نمیکشیدم شادمانیام را بیرون بریزم. ساعتها نشستیم و گپ زدیم. از روزهای خوش گذشته و خاطرات شیرین تعریف کردند. از دلتنگیها و غمغربتی که در این مدتِ دور از وطن تحمل کرده بودند حرف زدند. من هم که احساساتی شده بودم چند قطره اشک ریختم و اعتراف کردم که خیلی زندگی را سخت میگرفتم و حالا که به این سن و سال رسیدهام تازه میفهمم دور هم بودن از هر چیزی در دنیا ارزشمندتر است. خلاصه شب خوب و به یاد ماندنیای شد. اولین تولدی بود که بدخلقی نمیکردم و شاد بودم، چون حالا واقعا داشتم حس میکردم چقدر به بودن در کنار عزیزانم نیاز دارم. وقتی بچهها خداحافظی کردند و رفتند، من هم در لپتاپام را بستم و رفتم پشت میز نشستم. شمع شصت و سه را که روی کیک کوچکم گذاشته بودم روشن کردم و بعد با آه فوت کردم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii