…چهلم …چه خوب شد که بالاخره موفق شدم خودم رو به این مجلس آخری برسونم

#داستانک_طنز


چهلم


چه خوب شد که بالاخره موفق شدم خودم رو به این مجلس آخری برسونم. دلم می خواست توی مجالس قبل هم بودم، ولی اون موقع تازه وارد بودم و هنوز راه و چاه رو نمی شناختم. اما الان که دیگه خرم از پل گذشته و اینجا واسه خودم دوست و رفیق و چند تا پارتی از بچه های قدیمی پیدا کردم، تونستم یه جورایی بپیچونم و تا جلوی در بیام. دم در هم از اون دو تا نگهبان یکیشون خیلی سخت و خشک بود_همون که سمت چپ وایستاده بود_و مجبور شدم بهشون درِ باغ سبز نشون بدم؛ فهمیدم که اینجا پول اصلا جواب نمی ده، ولی بهشون وعده دادم وقتی برگشتم واسشون گوشی هوشمند بیارم تا سرِ پُست، انگری برد و کلش بازی کنن. بنده های خدا حق داشتن وسوسه بشن. شوخی که نیست؛ چند ملیون سال نگهبانی دادن جلوی اون در هر موجودی رو خُل و چِل می کنه.
تا اون ها داشتن سر این که چه بِرندی براشون بیارم فکر می کردن، من تیز فلنگ رو بستم و زدم بیرون. چون هنوز درست و حسابی به شرایط عادت نکردم، مدتی حیرون و سرگردون وایستاده بودم منتظر تاکسی دربستی، هواپیمایی، موشکی چیزی، که یهو دوزاری کجم جا افتاد و تو یک چشم به هم زدن خودم رو رسوندم.
نمی دونم مجالس قبلی رو چطور گرفتن، ولی این یکی انصافا آبرومند بود. کلی آدم اومده بودن و خیلی ها رو دیدم؛ از آدم هایی که قبلا حتی سالی یک بار هم نمی دیدمشون، تا دوست و آشنا و فک و فامیل، همه بودن.
همسرم بهم گفته بود نرو. گفته بود حالت گرفته می شه. گفته بود خودش هم وقتی اومده بوده و دیده بوده من قبل از یک سال، بیوه ی صمد آقا خدابیامرز رو گرفتم حالش گرفته شده. بهش حق می دم و کاش به حرفش گوش می کردم، چون وقتی دیدم پسر من و همسرم با دختر های من و بیوه صمد آقا خدابیامرز دارن واسه ارث و میراث دعوا می کنن حالم گرفته شد. حتی وقتی دیدم رئیسم همین جور که داره چلوگوشت به اون خوشمزگی رو می لمبونه، با گوشی موبایلش قول پُست من رو تو اداره به پسرِ دختر خاله ی زنش می ده، بازم کفری شدم. از همه بدتر وقتی حسابی دمق شدم و از تالار زدم بیرون، دم در دیدم یک مستحقی داره با خودش دل دل می کنه که بره تو و یک کم غذا بخواد یا نه؟ بهش گفتم:
"برو که درست اومدی عمو. بخور بخوره. فقط ارواح امواتت یه فاتحه ای هم واسه ما بخون. اون عکس منم که گذاشتن وسط تاج گل بگو عوض کنن، هیچ ازش خوشم نمیاد."
داشتم دور می شدم که چیزی یادم اومد. برگشتم و ازش پرسیدم:
"راستی این دوروبر موبایل فروشی کجاست؟"


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii