…برجک شماره هشت.. برجک شماره هشت پاسگاه پنج جن دارد! این را سرباز‌های قدیمی پادگان می‌گفتند

#داستان_کوتاه_سریالی
#قسمت_اول

برجکِ شماره هشت

برجکِ شماره هشتِ پاسگاهِ پنج جن دارد! این را سرباز‌های قدیمی پادگان می‌گفتند. شاید برای اذیت‌کردن و ترساندن سرباز‌های جدید این دروغ‌ها را سرهم کرده بودند، اما داستان‌هایی که تعریف می‌کردند و سال‌ها از یک عده به عده دیگری از سربازان منتقل می‌شد شنیدنی بود.
می‌گفتند فقط زمستان‌ها پیداش می‌شود و همیشه به یک شکل است. اول شبیه نقطه‌ای نورانی و کوچک از سمت روستای نزدیک پادگان، از مسیر پرپیچ‌وخم کوهستانی، می‌آید و پس‌از عبور از بین فنس‌ها و سیم‌های‌خاردار، از زیر برجک هشت رد می‌شود و به‌سمت زاغه‌مهمات می‌رود. سرباز‌هایی که ادعا می‌کردند او را دیده‌اند تعریف می‌کردند وقتی نزدیک می‌شود، بوی گوشت سوخته را می‌شود به‌وضوح استشمام کرد و اگر جرأت تماشا کردن داشته باشی در میان شعله‌ها می‌توانی مردی را ببینی که لباس‌ها و پوست تن‌اش درحال سوختن است. هرچه نزدیک‌تر می‌آید قسمت‌های بیشتری از بدن‌اش می‌سوزد و تکه‌تکه آویزان می‌شود. گوشت بدن از روی استخوان‌ها وَرمی‌آید و می‌ریزد.
حتی افسران کادر که سال‌ها سابقه حضور در پادگان را داشتند می‌گفتند بار‌ها پیش آمده سربازی که حالت تشنج به او دست داده را با بدنی لرزان و دهانی کف‌کرده و قفل‌شده، از برجک شماره هشت پایین آورده‌اند. یک‌ مرتبه هم سربازی که تازه وارد پادگان شده بود کف دست‌اش را روی دهانه لوله ژ۳ گذاشته و شلیک کرده بود. بعد هم تا وقتی برسند و او را از برجک پایین بیاورند انقدر فریاد کشیده بود که تا مدت‌ها صدایش در نمی‌آمد.
البته خیلی‌ها هم تمام ماجرا را ناشی از وَهم و خیالاتِ حاصل از تاریکی و تنهایی و البته سرمای وحشتناک هوا در شب‌های زمستانیِ سوت‌وکور پادگان می‌دانستند و از بنیاد قبول نداشتند. آخر شرایط نگهبانی در برجک‌ها واقعا دشوار بود.
پادگانی که من برای گذراندن خدمت سربازی‌ام به‌عنوان افسرِ وظیفه به آن اعزام شده بودم، در دامنه غربی رشته‌کوه‌های بسیار سردسیر و دور‌افتاده‌ای قرار داشت که زمستان‌هایش حقیقتاً هولناک بود. شب‌هایی که کولاک برف بیداد می‌کرد و چشم حتی تا ده‌قدمی را هم نمی‌دید، در آن ارتفاع حدوداً پانزده متریِ برجک‌ها و در میان زوزه بی‌امان باد که خودش را با قدرت و سرعت وحشیانه‌ای به دیواره‌های یخ بسته‌ی آهنی می‌کوبید و می‌خواست شیشه‌ها را از جا بکَند، عاقل‌ترین و منطقی‌ترین سرباز‌ها هم ممکن بود دچار توهّم و رعشه بشوند. خصوصاً با شنیدن آن‌همه داستان‌ که دهان به دهان از چندین دوره سرباز قبل از خودشان شنیده بودند و هرکس هم اگر به اندازه تخیل خودش چند کلمه‌ای به آن می‌افزود، خودش فیلم ترسناکی می‌شد.
هروقت شیفت نگهبانی‌ام _که با سِمَت رئیس‌پاسدار و به‌صورت چرخشی بود_ به پاسگاه پنج می‌افتاد، سرِ فرستادن سرباز‌ها به برجک شماره هشت مکافاتی داشتم. البته من زیاد با آن‌ها در ارتباط نبودم و بیشتر کار‌ها را پاس‌بخش‌ها، که گروهبانِ وظیفه یا سرباز‌های خیلی قدیمی بودند، انجام می‌دادند. اما گاهی مجبور می‌شدم شخصاً وارد عمل شوم و دستوراتی بدهم که اصلاً باب‌میل‌ام نبود. مثلاً یک‌شب سربازی که به‌ هیچ صراطی مستقیم نبود و حاضر نمی‌شد حتی با زور و تهدید به اضافه‌خدمت هم در پاسِ نیمه‌شب بالای برجک شماره هشت برود را تحویل افسرنگهبان دادم که نتیجه‌اش بازداشتگاه و شش روز اضافه‌خدمت بود. این کار خیلی برایم سخت بود چون خودم هم داشتم دوران اجباری را می‌گذراندم و زیر نقاب کلاهم، به نشانه هر ماه که از خدمتم می‌گذشت، یک ستاره کوچک با خودکار می‌کشیدم. اما چاره‌ای نبود، چون آخرین باری که با سرباز‌ها از در سازش در‌آمده بودم و برخلاف مقرّرات به آن‌ها اجازه داده بودم با خودشان پتو به برجک ببرند تا کمی از سرما در امان بمانند، فردایش به دفتر فرماندهی گروهان احضار، و حسابی باز‌خواست شدم. نتیجه‌اش هم اینکه یک‌هفته اسمم مثل سرباز‌های صفر در لوحه نگهبانی برجک قرار گرفت تا برایم تجربه شود و دیگر بیخودی دلم بجز خودم برای کس دیگری نسوزد.
تجربه سختی بود ولی خوبی کار این بود که سرباز‌ها و پاس‌بخش‌ها حسابی هوایم را داشتند و پاس‌هایم را بین خودشان تقسیم می‌کردند. چون می‌دانستند بعد از گذشت این یک‌هفته دوباره گوشت‌شان زیر دندانم است. شب آخر تنبیه، نگهبانی‌ام افتاد به پاسگاه پنج و برجک هشت. آن‌شب آسمان صاف بود ولی سوز وحشتناکی می‌آمد. وقتی نوبت به پاسِ نیمه‌شب رسید پاس‌بخش بیدارم کرد و گفت:
_ببخشید جناب سروان هیچ سربازی حاضر نیست بجای شما روی برجک هشت بره.
من هم بلند شدم و درحالی که به خودم لعنت می‌فرستادم، یک پتو برداشتم و همراه پاس‌بخش مسیر برجک را درپیش گرفتیم. بیچاره انقدر در راه ازم عذرخواهی کرد که انگار خودش زیرآبم را سر ماجرای پتو‌ها زده بود. سرباز پاس قبل که از پله‌ها پایین می‌آمد گفت:
_من که چیزی ندیدم. خبری ازش نبود.

ادامه دارد...

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii