اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
احمقها و ماهیها.. دیدم که همه از خانه بیرون رفتند
#داستانک
احمقها و ماهیها
دیدم که همه از خانه بیرون رفتند. با خودم گفتم حالا وقتش است بروم سراغ ماهی قرمز توی تنگ. خیلی کوچک و قشنگ است. بالههایش بلند و برگشته، و چشمانش درشت و معصوم است. با اینکه از آب اصلا خوشم نمیآید، ولی دوست دارم دستم را بکنم توی تنگ و باهاش بازی کنم. نمیفهمم چرا هروقت من از راه درخت کنار دیوار خانه میروم و از روی دیوار حیاط پایین میپرم، تا نزدیک پنجره و تنگ میشوم هرکس آن دور و بر باشد داد و بیداد راه میاندازد و میگوید:
"پیشته. برو بیحیای بیچشم و رو. بدو. برو بیصفت نامرد."
آنهم اینها که انقدر خوب هستند و هرروز برایم غذا میگذارند آن گوشه ته حیاط.
امروز کسی نیست و لای پنجره هم باز است. به یک جست خودم را میرسانم روی طاقچه، ولی ماهی قرمز قشنگ کوچولو توی خانهاش نیست. ناامیدانه اطراف را نگاه میکنم. انگار یادشان رفته تلویزیون را هم خاموش کنند. دارم برمیگردم که یکدفعه میبینمش. آنجا، زیر صندلی دراز کشیده. چه عجب از تنگش آمده بیرون. خوشحال میشوم و میروم تا باهاش بازی کنم، ولی حالش هیچ خوش نیست. نفسش سخت بالا میآید. بجای نفس خسخس میکند. لبهایش باز و بسته میشود و با صدایی خفه، در هر نفس ضعیفش تکرار میکند:
"آب. آب. آب. آب. آب. آب. آب. آب."
تازه میفهمم. او دارد خفه میشود. مثل آنوقتی که من خیلی کوچک بودم و تشت خالی رویم چپه شد و مدت زیادی زیرش گیر کردم. فقط من هی میگفتم:
"هوا. هوا. هوا. هوا. هوا. هوا. هوا."
دست و پایم را گم میکنم. نمیدانم باید چهکار کنم. آخر چرا آمدی بیرون؟ چرا شیطنت کردی؟ حالا آب از کجا بیاورم.
در جستجوی راه چاره به اطراف نگاه میکنم. چشمم میافتد به تلویزیون. چندتا آدم بزرگ شلنگ دستشان است و دارند با عجله بر بدن برهنه بچههای افتاده روی زمین آب میپاشند. صدای گریه و زاری میآید. زنی بین بچههای بیحرکت، نشسته و با دست به سر خودش میکوبد. مردی بچهای را بغل میکند و دواندوان دور میشود. بچهها چقدر قشنگ و ناز هستند. اما آنها هم دارند مثل ماهی قرمز کوچک من دهانشان را تکان میدهند و خسخس میکنند. چقدر این آدمها احمق هستند. یعنی واقعا نمیفهمند باید به آنها هوا برسانند نه آب؟ آب برای ماهیهاست.
پس این صاحبخانه کجاست؟ چرا نمیآید؟ بچهها دارند خفه میشوند. ماهی قرمز کوچک دارد خفه میشود. تمام دنیا دارد خفه میشود. من دارم خفه میشوم. دارم خفه میشوم. خفه میشوم. خفه.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii