داداش.. مدت زیادی از آشنایی‌مان نگذشته بود که با شرم و حیا گفت احساس می‌کند عاشق شده

#داستان_کوتاه

داداش

مدت زیادی از آشنایی‌مان نگذشته بود که با شرم و حیا گفت احساس می‌کند عاشق شده. مشکوک بود، ولی نه آن اندازه که دلِ ساده‌ و عشق‌ندیده‌ی من باورش نکند. چندماه که گذشت، درست‌ و حسابی شده بودیم زن و شوهر! یک زوج شیک و خوشحال. روز‌ها در دیوانگی دست‌وپا می‌زدیم و شب‌ها از عطر آغوش هم به اوج جنون می‌رسیدیم. چه شب‌ها که تا سپیده بیدار نماندیم و از ترس‌ها و درد‌های مشترک‌مان نگفتیم. چه اشک‌ها که روی سینه و شانه‌های هم نریختیم. چه دیوانه‌بازی‌ها که باهم نکردیم و چه خاطره‌ها که نساختیم. چقدر باهم بگومگو و قهر ‌کردیم، بعد دوباره با کششِ بیشتر و آتش تندتری به آغوش هم پناه ‌بردیم.
مدتی که از این جنون و رؤیا گذشت، کم‌کم بهانه‌ها شروع شد;
"تو خیلی خوب و مهربونی"، "تو باید به زندگیت برسی"، آینده تو روشنه"، "باید بچسبی به زندگیت"، "من دوستت دارم ولی دیگه مثل یک دوست معمولی"، "من خیلی برات احترام قائلم".
گفتم "یعنی چی؟" گفت "یعنی دوست باشیم ولی دیگه از بوس و بغل و این‌ها خبری نیست." من‌هم که می‌خواستم بهش ثابت کنم برای خاطرِ این چیز‌ها نبوده که می‌خواستمش، قبول کردم. "عشقم" و "عمرم" و "عزیزم" و "نفسم"، خلاصه شد در یک "تو". دیگر جواب صدازدن اسمش "جانم" نبود. فقط "بله". عمداً وسط کاری که داشت انجام می‌داد و می‌دانستم حواسش نیست، بی‌هوا صدایش می‌کردم که شاید لااقل با تقلب یک "جانم" از زیر زبانش بکشم بیرون. ولی باز هم همان "بله" خشک‌وخالی مثل پتک آهنگری می‌خورد روی دلِ گُرگرفته‌ام.
به همین بودنش کنارم قانع بودم. به اینکه ببینم می‌خندد. همین که عطرش را، گرمای حضورش را در فضای زندگی‌ام حس می‌کردم، برایم سعادتی بود. ولی گویا همین هم داشت رنگ می‌باخت.
متوجه شدم "شما" خطابم می‌کند. این دیگر تیرخلاص بود. "شما!!!" آن هم به رفیق یک‌دنیا دیوانگی؟!
این‌یکی را دیگر به رویش آوردم و ای‌کاش نمی‌آوردم. در جوابم گفت "اگه می‌خوای احترام بین‌مون حفظ بشه، بهتره مثل دوتا خواهر و برادر با هم رفتار کنیم!"
تا آن روز حرفی احمقانه‌تر از این نشنیده بودم. عشق ساختگی‌ای که از ملال و تنهایی شروع شده و به ایستگاه متروک احترام رسیده بود، حالا داشت نفس‌های آخرش را می‌کشید. و من، دلتنگ‌تر از همیشه گمان می‌کردم شاید هنوز راهی برای بازگشت به آن روز‌های طلایی باشد.
اما نبود. نه سراغی می‌گرفت، نه تلفنی، نه پیامی. مواقع اندکی که به اجبار روبرو می‌شدیم هم مرا "داداش" صدا می‌زد. من لبخند تلخی می‌زدم به این خواهر ناتنی که روزی عشق تنی‌ام بود، و می‌گفتم: "بله خواهر!"
روزی کاملا تصادفی کنار خیابان دیدمش و سوارش کردم. بعد از "داداش" شدنم، پیش نیامده بود با هم تنها باشیم و حرفی بزنیم. آهنگ خاطره‌انگیزی که همیشه با‌هم می‌خواندیم را به امید اینکه لبانش به زمزمه‌ای از هم گشوده شود روی تکرار گذاشتم.
آهنگ فایده‌ای نداشت. باخودم گفتم در این هوای گرم حتما دعوت به یک بستنی را رد نمی‌کند و آن‌وقت شاید بشود حرفی زد. اما پیشنهادم را که دادم فقط گفت: "ممنون داداش، عجله دارم."
یک کتاب حرفِ نگفته بیخ گلویم را گرفته بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. اخلاق دم‌دمی و تندش را خوب می‌شناختم، ولی باید حرفم را می‌زدم.
تا شروع کردم گفت "نگه‌دار"
جمله بعدی را گفتم "پیاده می‌شم"
وقتی گفتم "هنوز مثل روز اول دوستت دارم" انگار چاشنی بمبی را منفجر کرده باشم. جیغ کشید که:
_ از بس که خری احمق. حالا نگه‌دار پیاده شم وگرنه...
اجازه ندادم حرفش تمام شود و زدم روی ترمز. در ماشین را محکم به‌هم کوبید و دور شد.
با خط‌خطی‌ترین اعصاب ممکن راه افتادم. فرمان را دودستی مثل غریقی که شاخه‌ای را چنگ بزند می‌فشردم.
از این‌همه تحقیر چنان به خشم آمدم که خودم را به باد دشنام گرفته بودم و دلم می‌خواست با ماشین از دره‌ای سقوط کنم یا بکوبم به دیواری و همه‌چیز را از بین ببرم. درگیر همین احساس ویرانگر بودم که صدای ویبره موبایل به گوشم خورد. گوشی‌اش که روی صندلی جامانده بود را برداشتم. "داداش امین" داشت زنگ می‌زد. هنوز قفل صفحه را یادم بود و تا وقتی تماس تمام شود، ماشین را نگه‌داشتم.
هیچ دلم نمی‌خواست به گوشی‌اش سرک بکشم ولی با خودم گفتم "چطور او به خلوت من سرک کشید؟!" می‌خواستم بگردم تا شاید علتی برای تغییر رفتارش بیابم. می‌دانستم چیز جالبی نمی‌تواند باشد، اما هرچه بود خبر بد از بی‌خبری قابل‌تحمل‌تر است.
پیام‌ها پاک شده بودند. دفتر تلفن را چک کردم.
"داداش احمد، داداش امین... داداش بهرام، داداش پوریا... داداش حمید، داداش داوود... داداش رضا، داداش سهیل..."
آخر لیست وقتی اسم و شماره خودم را دیدم که "داداش یاسر" ذخیره کرده، شروع کردم به قاه‌قاه خندیدن. سرم را روی فرمان گذاشتم و انقدر خندیدم که اشک تمام صورتم را پوشاند.
آهنگی که روی تکرار بود همچنان پخش می‌شد و "داداش امین" مرتب زنگ می‌زد.

#م_سرخوش
@Mohsensarkhosh_khatkhatiii