اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…نخستین اصل.. آاوا، همراه با زن و سه تا بچهاش، در کمرکش کوهی بلند، تووی غاری سنگی زندگی میکرد
#داستانک
نخستین اصل
آاُواِ، همراه با زن و سه تا بچه اش، در کمرکش کوهی بلند، تووی غاری سنگی زندگی می کرد. روز ها معمولا آاُواِ با طلوع خورشید از غار بیرون می زد. نیزه اش را که چوب بسیار بلند و سخت و نوک تیزی بود برمی داشت، از تخته سنگ های کوچک و بزرگ دامنه ی کوه پایین می آمد و به جنگل می رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند؛ آخر آن وقت ها هنوز پول و هایپر مارکت اختراع نشده بود.
آن روز خیلی گشت تا بالاخره بعد از مدت ها موفق شد ماده آهویی را غافلگیر کند و با یک حرکت سریع، نیزه را به گردن بچه اش فرو ببرد. هرچند بعد مجبور شد با ماده آهو دربیفتد و هر جور بود با دست خالی، حیوان را از لاشه ی بچه اش دور کند. اما شکار به دست آمده به زحمتش می ارزید و آاُواِ خیلی خوشحال بود؛ آخر آن وقت ها هنوز دلسوزی و سازمان حمایت از حیوانات اختراع نشده بود.
آاُواِ، شکارش را به دوش گرفت و شتابان به سمت غار دوید تا مبادا درنده ی بزرگی سر برسد و آن را از چنگش در بیاورد؛ آخر آن روز ها هنوز حق مالکیت و دادگاه اختراع نشده بود.
وقتی خسته و هلاک به غار رسید، زن و بچه هایش که چند روزی بود خودشان را با میوه ها ی جنگلی سیر نگه می داشتند، به سمت لاشه هجوم آوردند و با سنگ های تیز و دندان های تیز ترشان آن را تکه تکه کردند و شروع کردند به خوردن. آاُواِ هم به محض این که نفسش تازه شد، برای این که از بقیه عقب نیفتد، به آن ها پیوست. وقتی از بچه آهو بجز یک مشت آشغال و استخوان های پاکیزه و سفید چیزی باقی نماند، و شکم ها بالا آمد، هر کدام به فراخور توان معده و گلویشان یا گوزیدند، یا آروغ جانانه ای زدند؛ آخر آن وقت ها هنوز ادب و نزاکت و الهی شکر گفتن اختراع نشده بود. بعد هم دسته جمعی شروع کردند به جیغ و داد کردن؛ زن و بچه ها زوزه می کشیدند و آاُواِ نعره می زد و با مشت های گره کرده بر سینه ی ستبرش می کوبید؛ آخر آن روز ها هنوز آواز و موسیقی اختراع نشده بود. در انتها هم چون هوا تاریک شد، هر کدام به گوشه ای از غار رفتند و خوابیدند؛ آخر آن وقت ها هنوز تلویزیون و اینترنت پرسرعت اختراع نشده بود.
اما آن شب آاُواِ خوابش نمی برد. نشسته بود و زیر نور مهتاب که از دهانه ی غار می تابید، به بدن زمخت و غول پیکر زنش نگاه می کرد. حالش یک جور خاصی بود، انگار چیزی میان سینه اش تند تند بالا و پایین می پرید و مو های پُر پشت بدنش سیخ شده بودند. خوب می دانست به چه چیزی نیاز دارد، اما می ترسید اگر توی خواب به زنش دست بزند، زنش باز دوباره بنا کند به گاز گرفتن و لگد پراندن به او؛ آخر آن وقت ها هنوز عشق و احساسات رُمانتیک اختراع نشده بود. البته آاُواِ زورش بیشتر بود و بالاخره به خواسته اش می رسید، ولی کارِ شکار حسابی خسته اش کرده بود. هم خسته و کلافه بود، هم بچه آهو انگار تووی شکمش زنده شده بود و داشت آنجا ورجه وورجه می کرد. و چون آن وقت ها هنوز راینتیدین و دیازپام اختراع نشده بود، به ناچار آاُواِ بلند شد رفت بیرون غار و روی تخته سنگی نشست.
به آسمان پُر ستاره و ماه کامل نگاه کرد. زیر پایش، جنگل بی انتها، نیمی خواب و نیمی بیدار، زنده بود و نفس می کشید. همین طور که داشت به آوای جنگل و صدای قُل قُل چشمه ای که کمی آن سو تر از میان سنگ ها می جوشید و سرازیر می شد گوش می داد، ناگهان صدایی از دامنه ی کوه به گوشش رسید. سریع پشت تخته سنگ پنهان شد و چشم تیز کرد. دید سایه ای شبیه خودشان دو پا، از حاشیه ی تاریک جنگل بیرون آمده و دارد از مسیر کوهپایه به سمت غار بالا می آید. آاُواِ در کمین گاهش صبر کرد تا سایه خوب نزدیک شود. حالا دیگر می توانست به وضوح او را ببیند؛ زنی بود جوان تر و لاغر تر از زن خودش. پوست تنش زیر نور ماه می درخشید، و کاملا نا آشنا و تک و تنها هم بود. آاُواِ درست زاویه گیری کرد و در فرصتی مناسب، پاره سنگ بزرگی را با تمام قدرت به سمت زن پرتاب کرد. سنگ به هدف خورد و زن از ارتفاع زیاد، از روی تخته سنگ ها ی بزرگ به پایین کوه پرت شد.
آاُواِ شادمان از این که بی خوابی امشب باعث شده بود او از قلمرو اش در برابر بیگانه ای دفاع کند، به درون غار برگشت و پیش زن و بچه هایش خوابید؛ آخر آن وقت ها هنوز شهوت پرستی و هوس رانی و خیانت اختراع نشده بود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii