مرد راستگو.. شب ظلمات بود

#داستانک

مرد راستگو

شب ظلمات بود. آسمان بجای باران، از هرطرف سنگ می‌بارید. بره‌ها در پناه تخته‌سنگی بزرگ کِز کرده بودند و می‌لرزیدند. دیگر هیچ علف سبزی پیدا نمی‌شد.
مردی که چتری آهنین داشت گفت:
_آی بره‌ها از آن تخته‌سنگ بی‌خاصیت دل ببُرید و به خانه من بیایید. آنجا امن است. آنجا نور و گرما هست. آنجا غذا فراوان است.
بره‌های گرسنه تک‌تک زیر چتر آهنی رفتند.
در خانه‌ی مرد، دوستانش در آرامش آتش افروخته بودند و داشتند خنجر‌ها را در انتظار کبابِ‌بره تیز می‌کردند.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii