اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مرد راستگو.. شب ظلمات بود
#داستانک
مرد راستگو
شب ظلمات بود. آسمان بجای باران، از هرطرف سنگ میبارید. برهها در پناه تختهسنگی بزرگ کِز کرده بودند و میلرزیدند. دیگر هیچ علف سبزی پیدا نمیشد.
مردی که چتری آهنین داشت گفت:
_آی برهها از آن تختهسنگ بیخاصیت دل ببُرید و به خانه من بیایید. آنجا امن است. آنجا نور و گرما هست. آنجا غذا فراوان است.
برههای گرسنه تکتک زیر چتر آهنی رفتند.
در خانهی مرد، دوستانش در آرامش آتش افروخته بودند و داشتند خنجرها را در انتظار کبابِبره تیز میکردند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii