زندانی.. اکبر همیشه‌ آقای افشاری را ارسلان‌خان صدا می‌زد

#داستان_کوتاه

زندانی

اکبر همیشه‌ آقای افشاری را ارسلان‌خان صدا می‌زد. آقای افشاری هم با اینکه دیگر به‌هیچ‌وجه خودش را اهل آبادی نمی‌دانست و همان اوایل نوجوانی از روستا بیرون زده و هرگز برنگشته بود، باز وقتی کلمه "خان" را از زبان اکبر که هم‌سن پدرش بود و سال‌ها جزء رعایا و اموال خانوادگی‌شان محسوب می‌شد می‌شنید، حس خوبی از اصالت و غرور زیر پوستش می‌دوید.
اکبر، از دیدِ تمام کارگر‌های مجموعه بزرگ مرغداری افشاری، آدم عجیبی بود. مردی اخمو و زمُخت که به قول قدیمی‌ترین کارگر‌های مجموعه:
"هنوز مرغداری نبوده، ولی اکبر بوده."
حقیقت هم همین بود. چون در همان هنگام که آقای افشاری داشت فکر تأسیس یک مجموعه مرغداری را در سرش می‌پروراند، انگار خدا اکبر را سرراهش قرار داد. البته آن‌روز‌ها اکبر حال‌و‌روز خرابی داشت و بعد از اینکه سیل خانه‌زندگی نصف مردم دِه را به همراه زن و دو بچه اکبر برده بود، و اکبر با چشمان خودش دیده بود هستی‌اش دارد میان آب و گِل و کثافت از دستش می‌رود و او بجز نعره‌زدن و برسرکوبیدن کاری نمی‌تواند بکند، برای گریز از واقعیت تلخ، خودش را پرت کرده بود وسط سیل خروشانِ شهر تا بلکه آنجا غرق شود.
و حقیقتاً هم داشت غرق می‌شد. روز‌ها بی رمق گوشه‌ای می‌نشست و درحالی که لچک صورتی رنگ کوچکی که تمام باقی‌مانده‌ی یک‌ زندگی بود در مشت می‌فشرد، به نقطه نامعلومی زُل می‌زد. آرزو می‌کرد کاش حالا که نمی‌میرد لااقل بتواند گریه کند، ولی آرزوی بیهوده‌ای بود. نه کسی بود که حرفش را بفهمد، نه دلداری‌ای و نه امیدی به آینده. فقط یک مرد تنها بود درست در مرز جنون، با دردی پایان‌ناپذیر و تحملی پایان‌یافته.
گاهی انقدر راه‌می‌رفت که دیگر پاهایش به اختیارش نبودند و زیر بار بدن لاغر و نزارش زه‌می‌زدند. آن‌وقت هرجا که بود و هر موقع از روز که بود، می‌افتاد و بی‌هوش و فارغ از دنیا می‌خوابید. گاهی مردم برایش پول‌ِخُرد می‌انداختند و او بدون هیچ فکری، درست مثل حیوانی که از روی طبیعتش بداند باید چیزی بخورد، به نانوایی می‌رفت.
خواستِ خدا بود که پسر ارباب او را تصادفی کنار خیابان دید و شناخت. اردشیرخان او را به خانه درندشت و ویلایی‌اش برد و اکبر که بعد از حدود شش ماه یک آشنا می‌دید، بالاخره شروع کرد به حرف‌زدن.
آقای افشاری از ماجرای سیل مطلع بود، اما چون دیگر کس‌و‌کاری در روستا نداشت و آب‌و‌ملکی هم نمانده بود که او را به گذشته ملالت‌بارش پیوند بزند، مثل بقیه‌ی اخبار تلویزیون از کنارش گذشته بود.
آن شب اکبر گریست. اشکی که شش ماه تمام پشت سدّ پلک‌هاش جمع ‌شده بود، عاقبت مثل سیل جوشید و خروشید و روان شد. از دختر چهار‌ساله‌اش که هنوز لچک کوچک ‌صورتی او را مثل تابوت همراهش داشت گفت و گریست، از پسر هفت‌ساله‌اش که تازه سواد یاد گرفته بود و چقدر ذوق می‌کرد وقتی پسرش در دفتر مشق‌اش می‌نوشت:
"بابا آب داد. بابا نان داد."
از اجساد باد‌کرده‌ای که پس‌از یک‌هفته جستجو بین گل‌ولای و تنه و شاخه‌ها، بیرون کشیده بودند. از دستان شکسته‌ی زنش که هنوز دور مچ‌های لاغر بچه‌ها قفل‌شده بود.
به زنش که رسید دیگر هیچ نگفت. فقط گریست. لرزید و انقدر اشک ریخت که همان گوشه باغ، روی تخت، خوابش برد.
آقای افشاری داستان اکبر را برای اهل منزل تعریف کرد و به آن‌ها سپرد هوایش را داشته باشند. اکبر بعد از حمام و اصلاح سروصورت، و خوردن یک صبحانه مفصل، ظاهرا آدم دیگری شد. البته هنوز از فاصله دور مشخص بود بین اهالی این خانه وصله ناجور است، اما دست‌کم حالا سر و شکل آدم پیدا کرده بود و بچه‌ها دیگر از دیدنش خوف نمی‌کردند.
آقای افشاری نقشه‌هایش برای احداث مرغ‌داری را با اکبر درمیان گذاشت و گفت حتی زمین را هم خریده. از اکبر خواست همراهش برود و محل را با هم ببینند.
یک زمین بزرگ و خالی در حاشیه شهر بود که دورش را دیوار قدیمی‌ای محصور می‌کرد. دیواری که جا به‌ جای آن ریخته بود و به باقی‌مانده‌اش هم اعتباری نبود. یک آلونک سه‌درچهار هم گوشه‌ای به‌چشم می‌خورد و کلی تیر‌آهن و بلوکه‌های سیمانی و مصالح دیگر. آقای افشاری به اکبر فهماند که اگر نمی‌خواهد دیگر به روستا برگردد، می‌تواند فعلا به عنوان نگهبان اینجا مشغول شود و وقتی هم که مرغداری راه افتاد، قطعا بی‌کار نخواهد ماند. بالاخره سرپناه و جاومکانی داشت و به دردی خورده بود. اکبر هم که خودش را سپرده بود به دست جریان زندگی و پیش‌آمد‌های روزگار دیگر مفهوم خوب و بد را در چشمش ازدست داده بودند، قبول کرد و آنجا ماندگار شد.


ادامه دارد ...

#م_سرخوش
@mohsensarkhohs_khatkhatiii