یه یارویی به اسم «کریشتف» بود که یه موقعی برامون کار می‌کرد

#پاراگراف

یه یارویی به اسم "کریشتف" بود که یه موقعی برامون کار می‌کرد. با یه دوچرخه از "میکالنیا" می‌اومد سر کار، یعنی از حدود چهل کیلومتر دورتر. هر روز، سعی می‌کرد رکورد روز قبلش رو بشکنه. ازش می‌پرسیدیم امروز چقدر طول کشید؟ می‌گفت بیست و شش دقیقه و چهل ثانیه، یا بیست و پنج دقیقه و سه ثانیه و از این جور عددها. هزار بار این کار رو تکرار کرد. یک روز نیومد سر کار. نیم ساعت، یک ساعت گذشت و ما تعجب کردیم که چه اتفاقی ممکنه براش افتاده باشه. آخرش با عینک اومد. گفت خدای من! یا عیسی مسیح! پرسیدیم چه خبر شده؟ گفت آقایون، من نمی‌دونستم چند نفر توی جاده هستن، چند تا ماشین توی جاده هست، نمی‌دونستم جاده چقدر باریکه، از اون همه دوچرخه و گاری خبر نداشتم. خدایا من رو ببخش.
معلوم شد نزدیک‌بین بوده و باید عینک شماره ۴/۵ دیوپتر می‌زده، ولی تا اون موقع از این موضوع باخبر نبوده. دوچرخه رو فروخت، یه دست لباس خرید و دیگه هیچ‌وقت سراغ هیچ دوچرخه‌ای نرفت.

#ده_فرمان/کریستف کیشلوسکی
برگردان: عرفان ثابتی
@mohsensarkhosh_khatkhatiii