چقدر حال‌وهوای این استراحتگاه‌های بین‌راه را دوست دارم

چقدر حال‌وهوای این استراحتگاه‌های بینِ‌راه را دوست دارم. خسته‌وکوفته از نشستن، با کمر درد و زانوهای گرفته، با پاهای خواب رفته و نفسِ تنگ شده از محیط بسته‌ی اتوبوس یا خودروی شخصی، به یکی از این استراحتگاه‌ها می‌رسی. وقتی پیاده می‌شوی چقدر احساس آزادی و سبک‌بالی می‌کنی؛ یک خمیازه‌ی جانانه، کش‌وقوسی به بدن و صدای ترق‌وتورق مفاصل دردناک _چه دردِ خفیفِ لذت‌بخشی. بعد هم چندتا نفس با تمام حجم ریه و فروبردن هوایی که کمتر گیرت می‌آید.
به اطراف که نگاه کنی، در این محیط بیگانه اما ساده و بی‌آلایش، می‌بینی هرکس سرش به کار خودش گرم است و می‌رود پی علاقه‌ی خودش تا از این فرصتِ کوتاه نهایت استفاده را بکند؛ دوتا پسر دانشجویی که در طول مسیر توی نخ دخترهای جوان صندلیِ جلویی بودند، به بهانه‌ی تعارف چیپس و تخمه سرِ صحبت را باز می‌کنند. پیرمردِ تنهایی سیگاری می‌خرد و دود می‌کند و آرام قدم می‌زند. چند تا خانم و آقا به سمت وضوخانه و نمازخانه می‌روند. بچه‌های قدونیم‌قد با شور و حرارت هرچه تمام‌ بازی و بدوبدو می‌کنند. خیلی‌ها می‌روند داخل مغازه‌ها تا برای ادامه‌ی مسیر چیزی بخرند یا در رستوران غذا بخورند.
همه می‌دانند این یک توقفِ بسیار کوتاه است، بنابراین سرشان به کار خودشان است و سخت نمی‌گیرند اگر آبِ وضوخانه سرد بود، اگر اجناسِ مغازه‌ها تاریخِ روز نبود، اگر آن زن و شوهر زیاد به‌هم نمی‌آمدند، اگر برنجِ غذای رستوران اعلاء نبود، اگر بچه‌ها خیلی جیغ‌وداد کردند، و اگر سیگارِ پالمال توی مغازه‌ها نبود و مجبور شدند تیرِ قرمز بکشند.
با خودم فکر می‌کنم مگر ما همه نمی‌دانیم زندگی مثل همین توقف، موقتی و بسیار کوتاه است؟ مگر نمی‌بینیم هیچ‌کس نمانده و قرارنیست بماند؟
پس چرا سرمان توی کار خودمان نیست؟ چرا زندگی را این همه به خود و دیگران سخت گرفته‌ایم؟ چه چیزِ زندگی انقدر جدی است؟ چرا نمی‌توانیم لذت ببریم از این دردِ خفیفِ لذت‌بخشی که "زندگی" نام دارد؟


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii