اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
خشم و اندوه.. زن دلش میخواست کاری بکند، کاری مثل فحش دادن یا سیلی زدن
#داستانک
خشم و اندوه
زن دلش میخواست کاری بکند، کاری مثل فحش دادن یا سیلی زدن. دوست داشت برود روبهروی مردک بایستد و دادوبیداد راه بیندازد. دست دخترکاش را که گرفت و از خانه بیرون آمد، مدام به همین چیزها فکر میکرد. در راه، دندانها را به هم میسائید و لبها را گاز میگرفت. در عمرش هرگز چنین کارهایی نکرده بود. همیشه سرش پائین و ورد زبانش بله و چشم بود. در خانهی پدرش جوری بارآمده بود که همیشه خودش را در هر موردی مقصر میدانست; مقصرِ اینکه بعد از سهتا دختر، مادرش پسری زائیده بود و بعد پدرش با این باور که خداوند بهش روکرده و بالاخره دخترزائی زنش تمام شده است، دست به کار شده و او را درست کرده بود. مقصرِ اینکه مادرش بلافاصله پساز به دنیا آمدن او فوت کرده بود. مقصرِ تهگرفتنِ غذا، مقصرِ شکستنِ لیوان، مقصرِ زخمیشدن برادرِ نازدانهاش، مقصرِ...
همواره در خانه، خودش را مهمان ناخواندهای میپنداشت که باید گوشهای بیصدا بنشیند تا مزاحم صاحبخانهها نباشد. ولی حالا دیگر زن بالغی بود و چیز تازهای در درونش میجوشید که میخواست فوران کند. حالا خودش مادر دختری پنجساله بود و نباید اجازه میداد دنیا و آدمها همان معاملهای را که با او کرده بودند، با دخترش هم بکنند. باید حقش را، حق دخترش را، میگرفت. باید به آن مرتیکه حالی میکرد کلاهگذاشتن سر یک بچه چه نتیجهای دارد.
با همین افکار درگیر بود که وارد مغازه شد. مرد سرش گرمِ کار بود. داشت اجناس تازه رسیده را در قفسهها میچید. نیمنگاهی به زن انداخت و گفت: "بفرمائید؟!" بعد ادامهی کارش را ازسر گرفت. زن پابهپا کرد. صدایش را صاف کرد و گفت:
_واقعاً خجالت نمیکشی؟ گیرم این بچه سواد نداره، مادر که داره. این چیه دادی دست بچه؟ ها؟!
مرد ایستاده بود و هاجوواج به زن نگاه میکرد. گفت:
_چی شده مگه خواهرم؟!
زن که هرگز صدای خودش را اینجور نشنیده بود، نفسزنان ادامه داد:
_چی شده؟ حتماً باید چیزی بشه؟ حتما باید بچهی مردم کیک فاسد و تاریخ انقضاء گذشته رو بخوره و راهی بیمارستان بشه؟ حتماً باید زنگ بزنم اداره بهداشت و شکایت کنم؟
این را که میگفت، کیک را روی پیشخوان انداخت. پرههای بینیاش گشاد شده و پیشانیاش چین افتاده بود. مرد کیک را برداشت و نگاه کرد. گفت:
_خواهرم بین اینهمه جنس گاهی پیش میاد دیگه. ببخشید. شرمنده. عصبانیت نداره. الان عوضش میکنم. چشم.
وقتی از مغازه بیرون آمدند، دخترک کیک تازه را در دست داشت. زن آه عمیقی کشید و به او گفت:
_هیچوقت اجازه نده آدمها حقت رو بخورن مامان جون.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii