اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
جای شما خالی، دیشب شام رو در معیت بانو جنیفر لوپز صرف کردم
#یادداشت_طنز
جای شما خالی، دیشب شام رو در معیّت بانو جنیفر لوپز صرف کردم. منتظر بودیم گارسون غذا رو بیاره، که از سر همدردی گفتم: «جنی! هیچ خبر داری تازگیها یک دختر هفدهساله رو تو کشور من بهخاطر رقصیدنش بازداشت کردن و ممکنه به چند سال زندان محکوم بشه؟!»
خانم لوپز که دوغ آبعلیِ گازدار یکهو جَست تو گلوش، بعد از چند تا سرفه و درحالی که سعی میکرد جلوی بادگلو زدنش رو بگیره گفت: «واااوووو! نَدونِستیانتو شمایانو دِچانا نو کومپرِنده فراگالتادورِ! اِلآمور...» یعنی که «واااوووو! نمیدونستم شما همچین کشور با فرهنگ و متمدنی دارید! عاشقش شدم...»
من که یکجورایی به تیریجِقبای ایرونی بودنم برخورده بود گفتم: «ببین جنی! درسته این حرف مسخره است، ولی سعی کن به ما نخندی و اهانت نکنی. لطفاً مردم کشور من رو با این چیزها قضاوت نکن. ما فقط مبتلاییم.»
بانو لوپز اینبار جدیتر نگاهم کرد و گفت: (البته من فقط ترجمهی حرفهاش رو مینویسم، چون ممکنه اسپانیش نوشتنم زیادی لوس بشه!) «وایستا ببینم... متوجه نشدم، مگه تو نگفتی اون دختر رو دستگیر کردن چون خیلی زشت و بد میرقصیده؟ خب این یعنی تو کشورت چهقدر به هنر اهمیت میدن، و این خیلی خوبه. من که مسخره و اهانت نکردم!!»
صحبت که به اینجا رسید، گارسون شام رو آورد. نگاهی به کبابها و نگاهی به جنیفر کردم و گفتم: «بیخیال جنی، کباب رو بزن از دهن نیفته.»
شروع کردیم به خوردن، ولی یک کلمه مدام توی سرم زنگ میزد و زنگ میزد و زنگ میزد: «دِ سولهداد...»
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii