جان من! تو بگو این عجیب نیست؟

جان من ! تو بگو این عجیب نیست ؟
عجیب نیست که بینِ من و تو هزاران کیلومتر راه و یک اقیانوس و دو سال و نیم غُربت ، فاصله انداخته و باز هم من صبح ها ی زود که بیدار می شوم ، تو را قبل از خودم به یاد می آورم ؟
این عجیب نیست که بین این همه مو های بلوند و بدن های سفید ، هنوز هم چشم های بی قرارم به دنبال چادر سیاه و صورت سبزه ات می گردند ؟
این عجیب نیست که غروب های یکشنبه توی ازدحامِ این همه آدمِ سرمست و شاد که آمده اند کنار راین تا خستگی یک هفته کار را از تن بزدایند ، من وسط سیلِ پای کوبی و موسیقی و نور ، خیره شوم به جریان رود و دستم دور هیچ کمری حلقه نشود برای رقص ؟ دروغ چرا ؟! انگشتانم فقط حلقه می شوند دور کمر جام تا کمی گیج شوم و راین را کارون ببینم ، دوسلدورف را اهواز .
این عجیب نیست که من از آن جنوبی ترین رود ایران تا این غربی ترین رود آلمان ، و از بین این همه آدم ، تنها تو را خواسته ام ؛ تنها تو را دوست داشته ام ؟
جان من ! تو بگو این عجیب نیست ؟


#م_سرخوش
@mohsensarkhos_khatkhatiii