اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
داستان کوتاه.. نام داستان: پیامی برای آلمان …
داستان کوتاه
نام داستان : پیامی برای آلمان
برف می بارد ، از آن برفهای درشت و آبداری که از آسمان یکسره خاکستری و تنگ-گرفته ی اسفند ماه می بارد و روی زمینهای گل و شل ، هنوز ننشسته آب می شود.
او کنار خیابان منتظر سرویس مدرسه اش ایستاده و رقص دانه های سبکبار برف را نگاه می کند ، یکی را نشان می کند و با چشم دنبالش می دود تا ببیند سرنوشت آن بلور زیبا که با آرامش در آسمان چرخ می خورد به کجا ختم خواهد شد ، معمولا هم آن دانه می رود و بین بقیه برفها گم می شود. این بازی را دوست دارد ، همیشه وقتی برف می بارد این کار را انجام می دهد ؛ آن روز هم -درست یک سال قبل- مثل الان همین کار را می کرد ؛ کنار پنجره سالن بزرگ ایستاده بود و با نگاهش ، دانه های برف را دنبال می کرد . به او اجازه نداده بودند وارد اتاق بشود ، اتاقی که مادرش را برای آخرین بار آنجا دید . برای همین او کنار پنجره منتظر ماند تا بالاخره پدر آمد و دست روی شانه های کوچکش گذاشت و گفت : "تموم شد بابا جون ، بریم دیگه" . و با عجله راه افتادند .
وقتی به پایین پله های سنگی و بزرگ ساختمان رسیدند ، پدر یقه پالتو اش را بالا کشید و جلوی او روی پنجه پا نشست ، دستهای کوچکش را در دست فشرد و در حالی که توی چشمهای معصومش نگاه می کرد گفت : "پسر من دیگه مرد شده و همه چیز رو می فهمه نه ؟" دستهای پدر گرم و مهربان بود و او از پشت شیشه های عینک ته استکانی پدر ، به چشمهایش نگاه کرد . چشمهای قرمزی که از پشت عدسی های قطور عینک ، گرد و قلمبه دیده می شدند . او هنوز کلاس سوم دبستان بود ولی در تمام مدت اصلا گریه نکرد ، آن لحظه هم فقط پرسید : "حالا مامان چی میشه ؟" پدر سر نیمه تاسش را پاین انداخت و زمزمه کنان گفت : "لابد با اون دکترش می ره آلمان ، طرف اونجا واسه خودش کسیه ، آتوسا هم که عاشق اروپا و آزادی و . . . " پدر انگار داشت با خودش زمزمه می کرد ، آهی کشید و بلند شد .
نهاری که از بیرون گرفته بودند در سکوت خورده شد ، بعد پسر رفت به اتاقش و سعی کرد بخوابد . اما کلافگی ، خوابش را پرانده بود . از اتاق بیرون آمد و دید درِ اتاق خواب پدر و مادرش نیمه باز است ، از لای در سرک کشید ، پدر لب تخت نشسته بود و داشت از توی آلبوم ، عکسهایی را بیرون می آورد . قبلا هم دیده بود که پدر عکسهای آلبوم را نگاه کند . آن وقتها شانه هایش می لرزید ، اما الان که داشت عکسها را بیرون می آورد شانه هایش ثابت بود و دستهایش می لرزید . با خودش فکر کرد : "اگه بخواد پاره شون کنه من نمی زارم ." ولی پدر عکسها را توی پاکتی گذاشت و ته کشو زیر لباسها مخفی کرد .
با قدمهای آهسته و دلی پر تشویش به تختش برگشت . لحاف سنگین را تا روی سرش کشید و برای اولین بار گریست ، گریه ای با هق هقِ فروخورده که می خواست پدر نشنود . دل کوچکش داشت پاره پاره می شد اما فهمیده بود که نباید دیگر با کسی در مورد مادر حرفی بزند . این شد که یک سال تمام گذشت و او حتی یک مرتبه هم از مادر نگفت و نپرسید. فقط فردای آن روز وقتی از مدرسه برگشت بوی عطر مادر را در خانه حس کرد و وقتی به امید دیدنش در خانه گشت ، از جای خالی بعضی وسایل فهمید که مادر آمده بوده تا به قول پدر ، زلم زیمبو هایش را ببرد . از پدر پرسید و پدر برایش توضیح داد که چون خداحافظی از او برای هر دو شان سخت بوده مادر خواسته که پسرش اذیت نشود !
و امروز باز برف می بارد و خیابانها پر از گل و لای است . او همین طور که توی سرویس مدرسه نشسته و از پشت شیشه های کثیف و خاک گرفته بیرون را نگاه می کند ، به آن روز می اندیشد . انقدر بزرگ شده که بداند آقای راننده فقط بچه های مدرسه را به خانه هایشان می رساند ، ولی این فکر به سرش می زند که شاید آقای راننده هم دلش خواست و بی هوا به آلمان رفت "مثل مامان که دلش خواست و رفت"
چشمهایش را بست و خیال کرد در آلمان است . بعد آنها را باز کرد و به تصاویر مبهم و مات مردمی که از پشت شیشه های بخار گرفته می دید زل زد . نگاهش در حسرت دیدن چهره ای آشنا بین آدمها از خیابان به پیاده رو و از پیاده رو به خیابان می دوید . "آلمان عجب جای بدیه ، چقدر زشت و کثیف و پر از گِل . با این آسمونی که همش پر از دود و خاکستریه"
وقتی سرویس جلوی مدرسه ایستاد ، کوله اش را روی دوش انداخت و پیاده شد . کنار وَن ایستاد و با انگشت کوچکش روی بدنه سرد و گل آلود ماشین نوشت :
"مامان برگرد خونه دلم برات تنگـــــــــــــ"
سرویس حرکت کرد و او چند قدم دنبالش دوید ، بعد انقدر با نگاه دنبالش کرد که مثل یک دانه برف که بین برفها گم می شود ، بین ماشینها گم شد . با خودش گفت :
"کاش اول اسمم رو می نوشتم . حالا مامان از کجا بفهمه؟"
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii