اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…مشتری.. پسر آروم و درس خونیه
#داستانک
مشتری
درسته که چند روزه باهام حرف نمی زنه، ولی باز هم از بین تمام بچه های مدرسه، من با فرید بیشتر از بقیه رفیقم. پسر آروم و درس خونیه. هم توی درس ها بهم کمک می کنه، هم استادِ بازی های کامپیوتریه. به قول پدرم:
"پسر مقبولیه و دوستی باهاش ارزش داره."
مادرم هم از فرید خوشش میاد و گفته هفته ای چند روز بیارمش خونه تا با هم درس بخونیم و کامپیوتر بازی کنیم؛ مادرم همیشه با مادرش تلفنی صحبت می کنه و اجازه اش رو می گیره. مادرم میگه:
"مادر فرید خانم با شخصیت و مؤدبی معلوم میشه."
خلاصه از کلاس دوم که فرید به مدرسه ی ما اومد، تا الان که حدود دو سال و نیم گذشته، حسابی با هم جون در جونی شدیم. بیشترِ روز ها اون میاد خونه ی ما، ولی گاهی من هم میرم خونه شون. معمولا من و فرید اونجا تنهاییم. یک بار بهم گفت:
"خوش به حالت که مامانت همیشه خونه است، آخه مامان من سر کار میره و هیچ وقت خونه نیست."
یک روز با خوشحالی ازم خواست اجازه ام رو بگیرم و فردا بعد از مدرسه بریم خونه شون، چون مادرش فردا خونه است و می خواد من رو ببینه.
مادرش خیلی مهربون و خوشگله؛ بهمون گفت:
"بچه ها من امروز مریضم و واسه همین نرفتم سر کار، ببخشید که زیاد حال و حوصله ندارم."
با این که مریض بود کلی باهامون حرف زد و بازی کرد و ما رو خندوند. انقدر بهمون خوش گذشت که فرید گفت:
"مامان جونم کاش همیشه مریض بودی."
ولی مادرش از حرفش ناراحت شد، چون یهویی زد زیر گریه و فرید رو محکم تو بغلش گرفت و بوسش کرد. بعدش هم رفت توی اتاقش و دیگه نیومد باهامون بازی کنه.
یک روز دیگه هم توی خونه شون داشتیم واسه امتحان ریاضی درس می خوندیم که مادر و پدرش با هم وارد شدن. مادرش از اون دفعه که دیده بودمش خیلی خیلی قشنگ تر و خوشحال تر بود، اما پدرش وقتی ما رو دید اخم کرد و چپ چپ به مادرش نگاه کرد. بعد هم رفت روی مبل نشست و اصلا هیچ حرفی هم نزد.
فرید گفت:
"من از درس خوندن خسته شدم. بیا بریم پارک بازی کنیم."
از فردای اون روز فرید دیگه کمتر باهام حرف می زد؛ شاید چون لجش گرفته بود که خودش بهم ریاضی یاد داده بود ولی من بیست گرفتم و اون دوازده.
الان هم که دیگه شورش رو در آورده؛ نمی دونم چش شده که میگه نه من میام خونتون، نه تو دیگه بیا. هر چی هم که ازش می پرسم "آخه چرا؟" هیچی نمیگه.
البته خودم می دونم همه چیز از اون سوال من شروع شد، ولی خب من که چیز بدی نگفتم. آخه چند روز پیش که خونه شون بودیم، مادرش با پدربزرگش اومدن و پدربزرگش هم درست مثل پدرش با دیدن ما اخم هاش رو کرد تو هم و رفت یک گوشه نشست. ما هم رفتیم پارک که بازی کنیم. بعد من از فرید پرسیدم:
"برعکس مادرت که خیلی خوب و مهربونه، چرا پدر و پدربزرگت انقدر بداخلاق هستن؟"
همون وقت بود که چشم های فرید ریز شدن، و چونه و لب هاش شروع کردن به لرزیدن.
رفت روی نیمکت نشست و دیدم که تمام تنش داره می لرزه. بعدش هم که دیگه باهام قهر کرد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii