‌نوشته.. از قله‌ی احساس پایین می‌آیم. از کنار چشمه‌های جوشان رد می‌شوم و به کوهپایه می‌رسم

#دل‌نوشته

از قله‌ی احساس پایین می‌آیم. از کنار چشمه‌های جوشان رد می‌شوم و به کوهپایه می‌رسم. عطر بوته‌های گل وحشی مستم می‌کند، از آن‌ها هم عبور می‌کنم. می‌رسم به دشت هموارِ منطق. حالا منطقی هستم، خشک و صاف...
خوب که به خودم نگاه می‌کنم، می‌بینم تو حق داشته‌ای. من نه چشم‌های خمار دارم _از آن چشم‌هایی که وقتی نگاه‌شان می‌کنی قند توی دلت آب بشود_ نه چهره‌‌ی جذابِ مردانه‌ای که بشود محوِ تماشایش شد. نه صدای بمِ خش‌داری که وقتی نامت را صدا می‌زند، بندبندِ دلت بلرزد. همه‌ی این‌ها به کنار، از ابهّت و جلال و جبروت هم در وجود من اثر چندانی نیست، حتی بلد نیستم درست و حسابی اخم کنم. خنده‌دار است که هروقت از دستت عصبانی هستم، جای اخم، گریه می‌کنم.
خودمانیم، چه‌طور می‌شود چنین مردی را دوست داشت؟!...
بهتر است برگردم. بالای کوه، کنارِ پرتگاهی عمیق، غارِ دنجی را می‌شناسم که فقط اندازه‌ی یک نفر جا دارد...
اگر زحمتی نیست، گاهی از دشت همواری که در آن هستی نیم‌نگاهی به این کوهِ تنها بینداز. همین.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii