اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
آرزوها.. برای دختر خواستگار آمده بود. مادر به او گفت:
آرزوها
برای دختر خواستگار آمده بود. مادر به او گفت:
«مامانی، با کسی ازدواج کن که دستش به دهنش برسه. کسی که زندگیت رو تأمین کنه و توی زندگی حسرت چیزی رو نداشته باشی. هی به دور و برت و زندگی بقیه نگاه نکنی و آه بکشی. کسی که هرچی خواستی برات فراهم کنه. که نخواد دائم جوش اجارهخونه و گرونی و قسط و کوفت و زهرمار رو بزنی...»
پدر به این حرفها گوش میداد و ساکت بود. بعد در فرصتی مناسب به دختر گفت:
«بابایی، با کسی ازدواج کن که دستش به دلت برسه. کسی که بتونه حرفت رو بفهمه و حرفش رو بفهمی. کسی که آرومت کنه و آرومش کنی. کسی که عاشقش باشی و بدونی که عاشقته...»
مادر که این حرفها را شنید، سگرمه درهم گره زد و چپ چپ به شوهرش نگاه کرد. مرد گفت:
«طبیعیه خانم! هر کسی برای بچهاش آروزی چیزهایی رو میکنه که خودش تو زندگی نداشته.»
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii