اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
تنها پاسخ. (قسمت دوم)
#داستان_کوتاه
تنها پاسخ
(قسمت دوم)
خوابم میآمد. چندبار چشمهایم روی هم رفت و اگر مراد نگرفته بودم، از پشت اسب میافتادم. کمکم از دور سیاهیِ چادرها و کُلهها در دامنهی کوه پیدا شد. آنجا همه منتظرمان بودند و تا رسیدیم، باز ساز و آواز و تیر در کردنها شروع شد. از بیخوابی گیج و از سواری کوفته بودم. در محیط جدید احساس غریبی میکردم. نگاهها رویم سنگینی میکردند. همه مرا نشان میدادند و درگوشی حرف میزدند. گرچه زنها بغلم میکردند و میبوسیدند، اما دلم گواهیهای شومی میداد. مثل این بود که چیز نحسی در هوای آنجا موج میزد. چیزی که فقط من آن را میفهمیدم. دلم میخواست فرار کنم، گوشهی دنجی پیدا کنم و مدتی طولانی بخوابم. اما تا غروب از این کُله به آن چادر کشیده شدم و نشستم پای صحبت پیرزنها. شب هم مرا دست در دست مراد دادند و به کُلهای که با نوارها و دستمالهای رنگی تزئین شده بود راهنمایی کردند. صدای ساز و دهل که تا آن لحظه گوشم را پُرکرده بود بالاخره قطع شد. سکوت طبیعیِ صحرا قدری آرامم کرد. مراد شعلهی فانوس را پایین کشید، شال را از کمرش باز کرد، بالاپوش بلندش را در آورد و آمد کنارم نشست. نمیدانستم باید چه بگویم و چهکار کنم. آهسته گفتم: «خیلی خستهام» گرمای دستش را روی ساق پایم حس کردم. دستش را آرام از زیر دامنم بالاتر آورد. تنم مثل بید میلرزید. زیر گریه زدم، هقهقی بیصدا. دستش روی زانوی لختم بود. رویم را برگرداندم. همانوقت تیزی دشنهای که ساق پایم را خراشید حس کردم و از وحشت جیغ کشیدم. مراد زانویم را محکم نگه داشته بود. توی نیمهتاریکی، سفیدیِ دستمالی را دیدم که گذاشت روی زخمم. گفت: «اگه بیهوا نمیزدم جیغ نمیکشیدی. حالا بخواب عزت، ولی بدون مراد هم از دل خوش اینجا نیست.» دستمال سفید را برداشت، جای خراش را مرهم مالید و بست. بعد بلند شد و رفت جلوی درِ کُله. همینکه دستمال خونی را از لای در بیرون داد، دوباره کِل کشیدن و ساز زدن شروع شد.
توی جا دراز کشیدم و خوابم برد.
صبح با حال عجیبی بیدار شدم. فکر میکردم هنوز همان دختر ایلاتیام که کنار شوهرش خوابیده. خوابی که دیده بودم بهقدری واقعی بود که دستی به ساق پایم کشیدم. بعد به زنم که تازه بیدار شده بود نگاه کردم. از اینکه روی تختِ خودم، توی آپارتمان خودم، و در زندگیِ خودم بودم، چنان احساس سبکبالی میکردم که بلند خندیدم. زنم گفت: «چیه! دیوونه شدی سر صبحی عزت؟!»
نگاهش کردم و گفتم: «تا حالا خوابی دیدی که مثل واقعیت باشه؟»
و بعد شروع کردم خوابم را برایش تعریف کردن. هر چه بیشتر میگفتم، پلکهایش بازتر میشد. نیمخیز شده بود و ساکت گوش میداد. وقتی حرفم تمام شد، بالشتی برداشت، به صورتم کوبید و گفت: «مسخره! دیروز خریدمش. تو کِی وقت کردی بخونی؟!»
«چی رو بخونم؟!»
بلند شد، کیفش را از توی کمد آورد و درش را باز کرد. کتابی کوچک و زهواردررفته از کیفش بیرون کشید و به دستم داد. گفت: «دیروز رفته بودم کتابفروشی. همون قدیمیه نبش چهارراه! دارن جمعش میکنن. یک کوه کتابِ داغون ریخته بودن یک گوشه. این چشمم رو گرفت و برداشتمش. یک کم ازش خوندم، تا همین جاهایی که تو الان تعریف کردی. فقط نمیدونم کِی رفتی سر کیفم!»
آنقدر شگفتزده بودم که حتی تلاش نکردم به زنم بقبولانم اصلاً تا حالا آن کتاب را ندیدهام. کتاب را باز کردم و شروع کردم به خواندن. زنم حق داشت باور نکند. موبهمو همان خواب من بود، با نثری قدیمی و جذاب. صفحات زیادی نداشت و یک ساعته خواندمش. کتاب از سختیهایی که زن در ایلِ جدید کشیده بود میگفت. از بلاهایی که مادر و خواهرهای مراد به سرش آورده بودند. از اینکه مراد مرد بدی نبوده، ولی کس دیگری را میخواسته. و اینکه چون برادرهای دختر، سر حق چَرا یکی از برادران مراد را کشته بودند، تمام ایل در گوش مراد میخواندند که دارد با خواهر قاتل زندگی میکند. نوشته بود او، دختری پانزده ساله، قربانی بود تا تقاص دشمنیِ دیرینهای را پس بدهد که نطفهاش پیش از نطفهی خودش بسته شده بود. مجبور بود با خونِ جگرش خونهایی را بشوید که دیگران ریخته بودند...
خلاصه اینکه غمنامهای بود از جور و جهل، و با نفرت خواندمش. از این داستانها زیاد میگویند و میشنویم. اما چیزی که میخکوبم کرد، توضیحی بود که نویسندهی کتاب در انتهای آن آورده بود:
«تحریر شد در سنهی یک هزار و سیصد و هفت، به یادگار از روی وقایع زندگانیِ جدّهام عزت. زنی که مرا در دامانش پرورد و همیشه همراه با خاطراتش در گوشم میگفت: "میدانم زندگیِ دیگری هم هست، و آرزو میکنم در آن زندگی مرد از شکم مادر زاده شوم."»
پایان.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii