اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
تنها پاسخ. (قسمت اول)
#داستان_کوتاه
تنها پاسخ
(قسمت اول)
خواب دیدم دارند عروسم میکنند. خواب عجیبی بود. عجیب از این رو که هیچ چیز عجیبی نداشت. مگر میشود خواب اینقدر طبیعی باشد؟ درست مانند فیلمی مستند بود. نه گربهها پرواز میکردند، نه فرشتهها آواز میخواندند، نه هیچ چیز دیگر. تفنگ دست مردهای ایل بود و تیر هوایی در میکردند. زنها با شالهای زریدوزی شده و دامنهای پُرچینِ رنگارنگ در نور لرزان آتش ایستاده بودند و کِل میکشیدند. صدای دف و دهل میآمد و من، دختری پانزده ساله، درست نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد. همین اندازه میدانستم مردِ خمیده قامتی که با ریشهای بلندِ سفید کنارم ایستاده پدرم است. گرداگردش هم مردهای سیبیل دار با لباسهای محلی سفید، کلاههای نمدی بر سر و شالهای پهن مشکی به کمر ایستاده بودند. در دست هر کدامشان تفنگی سرپُر بود. دیدم عدهای سوار به تاخت آمدند و پیش پای پدرم از اسب پیاده شدند. یکیشان که مسنتر بود با پدر و چند نفر دیگر دست داد و با کف دست روی شانههای هم زدند. پدر دستی به ریشاش کشید، دستهای حنا بستهام را گرفت و در گوشم آرزوی خوشبختی کرد. تازهواردها برای پایکوبی به بقیه پیوستند و زنهاشان هم از راه رسیدند. دستمالها در هوا میچرخیدند و ریتم سازها تندتر میشد، تا اینکه صدای سه شلیک پیاپی از دل صحرا آمد. همه ساکت شدند، و به تاریکی چشم دوختند. صدای سم اسبهای چند سوار نزدیک و نزدیکتر میشد. کسی از میان جمعِ تازه وارد فریاد کشید: "مراد، شیر بالادست، پسرِ خانِ ما که عمرش دراز باد، داماد امشب، به تندرستی و خوشی..." بعد هرکس تفنگ داشت رو به آسمان خالی کرد و اندام ورزیدهی سوارکاری نشسته بر اسب ابلق، وارد نور شعلهها شد. پشت سر او دو سوار در چپ و راست بودند. هر سه پایین آمدند. مراد پیش آمد، دست پدرم را گرفت و زانو زد تا ببوسد. ولی پدر شانهی مراد را گرفت و دست خودش را پسکشید. مراد دو تای پدرم قد و بالا داشت. پدر با صدایی که از جثهاش برنمیآمد گفت:
_این پیوند به فرخندگی باشد و بماند به یادگار امشب که دو ایل خونهای ریخته تا امروز را بشویند و کینها را در آتش این شادباش بسوزند.
همه فریاد زدند:
_چنین باد... چنین باد!
من و مراد را هدایت کردند تا بر تختی بالای مجلس بنشینیم. پیشپایمان گوسفند سر میبریدند و ما از روی خونها رد میشدیم. رقص و ساز و آواز تا سحر ادامه داشت. با طلوع خورشید، مراد مرا مثل بقچهای سر دستش بلند کرد و بر اسب نشاند. خودش هم به جستی پشت حیوان پرید و دهنهاش را گرفت. باز هم تیرهای هوایی شلیک شد و زنها کِل کشیدند. به دل صحرا که زدیم، من یالهای اسب را گرفته بودم. مراد با یک دستش افسار و با دست دیگرش مرا نگه داشته بود.
#م_سرخوش
ادامه دارد...
@mohsensarkhosh_khatkhatiii