اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
دنیای دیگر
#داستانک
دنیای دیگر
مرد درب کوپه را باز کرد و راه داد تا خانم وارد شود، خودش هم با دو تا چمدان جمع و جور، پشت سر او آمد و درب را بست.
کوپه شِش نفره بود و زوج جوان آخرین مسافرین بودند؛ سری به نشانه ی سلام به بقیه تکان دادند و نشستند. هر دو سرحال و شاداب بودند با چهره هایی گشاده و خندان. از حالت صمیمی و حرکات هیجان زده و حلقه های نو درخشانی که به انگشت داشتند، می شد حدس زد این اولین سفر مشترکشان است.
به محض این که در جایشان مستقر شدند شروع کردند به حرف زدن:
_چقدر خوشگله. من از بچگی عاشق قطار بودم. خیلی کیف داره.
+منم قطار خیلی دوست دارم. از همه چی بهتره عزیزم.
_مخصوصا کنار تو عشقم.
+نمی دونی چقدر دوستت دارم. دلم می خواد همین الان جلوی همه سفت بغلت کنم و ببوسمت.
_منم عاشقتم عمرم، ولی شیطونی نکن. این کار ها باشه واسه تو هتل. البته یادت نرفته به مامانم چه قولی دادی که؟
هر دو شادمان و بی خیال شروع کردند به خندیدن، و گفتگوی گرم و صمیمی شان را ادامه دادند.
چهار مسافر دیگر ابتدا کمی با تعجب، و شاید نوعی دلخوری، نگاهشان کردند؛ اما وقتی دیدند آن ها با چه شور و حرارتی دارند با هم صحبت می کنند و گویی در دنیای دیگری هستند، دیگر توجهی به آن ها نکردند.
قطار حرکت کرد و سیل حرف های زوج جوان موقتا متوقف شد. ولی با گذشت دقایقی، به محض خارج شدن از محیط شهر، شروع کردند منظره هایی را که به سرعت از پشت شیشه قطار عبور می کرد به هم نشان دادن و تند تند و با علاقه راجع به آن مناظر صحبت کردن و نظر دادن.
از هر دری سخن می گفتند؛ از آرزو ها و رویا های مشترک، از آینده. از این که خانه کجا بگیرند و مجلسشان را در چه تاریخی برگزار کنند ... انقدر حرف زدند و زدند تا خورشید کم کم در افقی که از پنجره ی قطار دیده می شد پایین تر و پایین تر رفت. چند ساعت هم مداوم زیر نور چراغ های روشنِ داخل قطار حرف زدند؛ اما وقتی چراغ ها را برای خواب خاموش کردند، آن ها هم ناچار ساکت شدند. انگار همدیگر را گم کرده باشند، به هم نزدیک تر شده و دست های هم را گرفتند.
دلشان می خواست باز هم صحبت کنند. دلشان می خواست تا صبح با هم گپ بزنند و از این فرصت سعادت بار و یگانه ای که سرنوشت در اختیارشان قرار داده بود، نهایت لذت را ببرند.
مرد موبایلش را برداشت و نوشت:
عزیز دلم، چقدر بد شد. کاش لااقل نور این چراغ کوچیک ها انقدر بود که بتونیم صورت و لب های هم رو درست ببینیم.
گوشی زن لرزید. پیام را خواند و این طور جواب داد:
آره عشقم، حیف شد، کلی حرف داشتم برات.
گوشی مرد لرزید. نوشت:
این جوری هم داریم حرف می زنیم دیگه.
زن جواب داد:
نه! این شکلی با این که کنارمی ولی انگار خیلی از هم دور هستیم.
مرد نوشت:
یک فکری کردم.
و بعد فلاش دوربین موبایلش را روشن کرد و نورش را روی صورت خودش انداخت. لب ها گفتند:
_این جوری خوبه گلم؟
نور را برگرداند و آن را روی صورت زن نگه داشت. لب ها و دستان زن جواب دادند:
+آره خیلی باحاله. تو محشری عزیزم.
قطار با صدای تلق و تلوق، دلِ تاریک شب را می شکافت و پیش می رفت. زوج جوان، در سکوت محض شان، نور موبایل را روی هم می انداختند و لبخند زنان و خوشحال صحبت می کردند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii