اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
نبود.. هیچ مشکل یا اختلافی نداشتیم
#داستانک
نبود
هیچ مشکل یا اختلافی نداشتیم. حتی قبلش جروبحث هم نکرده بودیم. همهچیز کاملا عادی بود تا اینکه همینطوری پیش خودم گفتم مدتی نه تماس بگیرم، نه پیام بدهم، نه به دیدنش بروم. میخواستم ببینم چقدر طول میکشد تا دلش برایم تنگ شود و سراغم را بگیرد. راستش هیچ خیال نمیکردم انقدر کار دشواری باشد. دائم مثل مخمخهی سیگار دستم میرفت سمت گوشی و بیاختیار پروفایل تلگرام یا پیج اینستاگرامش را چک میکردم. مینوشتم:
سلام عزیزم، خوبی؟ چه خبرا؟ کمپیدایی خانومخانوما؟
بعد "عزیزم" و "خانومخانوما" را پاک میکردم. آخرش میرسیدم به یک "سلام" خشکوخالی، ولی باز تحمل میکردم و ارسال را نمیزدم.
روزها تبدیل شد به هفتهها و چیزی به یکماه نمانده بود. یکماه خودم را شکنجه دادم. هی میگفتم نکند اتفاقی برایش افتاده باشد؟ نکند قرار است خدایی نکرده از آن بلاهای عجیبوغریبِ مثل فیلمهای هندی بهسرم بیاید و بعد پشیمان بشوم که چرا چنین حماقتی کردهام. نکند الکیالکی ازدستم برود.
در همین افکارِ مغشوش غرق بودم و تصمیم گرفتم اگر تا شب خبری ازش نشد، بروم سراغش. اما کاملاً اتفاقی در خیابان همدیگر را ملاقات کردیم. مرا که دید گفت:
سلام. خوبی؟ چهخبرا؟ کمپیدایی؟
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii