ماشین‌ها.. درست رأس ساعت، کارتش را زد و وارد کارخانه شد

#داستانک

ماشین‌ها

درست رأس ساعت، کارتش را زد و وارد کارخانه شد. خوش‌وبش کوتاهی با همکارها کرد و رفت سراغ کمدش. پیراهنِ سیاهش را که درآورد و لباس‌کارش را پوشید، دیگر تفاوتی با بقیه کارگرها نداشت. در محل ثابتش پشت دستگاهِ پرس قرار گرفت. کارِ بسیار ساده‌ای بود. ورقه‌ی فولادی می‌آمد، او هفتاد ثانیه وقت داشت ورق را در جای خودش قرار دهد و پیچ‌های مهارکننده را با آچارِ مخصوص ببندد. بعد فکّ متحرک با نیرو و سرعت بسیار زیادی پایین می‌آمد و از ورقه‌ی فولادی یک درِ سمتِ راننده‌ خودرو می‌ساخت. حالا او باید پیچ‌های مهارکننده را باز، و در را از فکّ ثابت جدا می‌کرد تا نوبت به ورقه‌ی فولادی دیگر برسد. تمامِ مراحل شِش دقیقه طول می‌کشید، و این یعنی روزی هفتادعدد درِ سمتِ راننده‌. یعنی در هر ماه هزاروهشتصدوبیست عدد در، و هر‌سال بیست‌ویک‌هزاروهشتصدوچهل تا در. او حالا قطعه‌ای از ماشینِ غول‌پیکرِ کارخانه شده بود. قطعه‌ای که حق نداشت اشتباه کند. قطعه‌ای که حق نداشت غمگین و آشفته، یا شادمان و هیجان‌زده باشد. قطعه‌ای که کافی بود بیش‌از یک‌دقیقه به چیزی بجز درِ سمتِ راننده فکر کند تا جانش را، یا دستِ کم چندتا از انگشتانش را، ازدست بدهد. درست مانند پدرش که تا هفت‌روز پیش پشتِ همین دستگاهِ پرس می‌ایستاد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii