اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
شکستن سکوت
#داستانک
شکستن سکوت
درست است که حقوق بازنشستگی کفاف نمیداد، اما حتی اگر مسأله پولش هم نبود، باز او نمیتوانست بیکار در خانه بنشیند. آخر سی سال تمام رانندگی کردن و حالا بازنشسته شدن؟ ولی خب قانون کار این را میگفت. تصمیم گرفت برود در آژانس دوستش کار کند. بالاخره این هم رانندگی بود دیگر. ولی همان مسافر اول، بلایی به سرش آورد که نزدیک بود به قیمت جان خودش و مسافر تمام شود. البته بندهی خدا کار خاصی نکرد. اتفاقا خیلی ساکت و بدون هیچ حرکتی روی صندلی عقب نشسته بود. فقط بین راه، روی شانهاش زد تا چیزی بپرسد...
او ناگهان فریاد بلندی کشید و از جا پرید، کنترل ماشین از دستش خارج شد، چیزی نمانده بود با همان سرعت بزند پشت یک کامیون، اما رد کرد و رفت توی لاین مخالف، ماشینهایی که از روبرو میآمدند بوق زدند و چراغ دادند، دوباره پیچید و برگشت، چند تا ویراژ داد و آخر سر از روی جدول پیادهرو رد شد و کوبید به دیوار یک خانه. خیلی شانس آورد که ماشین چپ نکرد.
وقتی ثانیههای بهت و حیرت و سکوتِ پس از حادثه گذشت، برگشت و به صورت رنگ پریده و نگاه مضطرب مسافرش نگاه کرد. بیچاره کز کرده بود و میلرزید.
به مسافر گفت:
رنگت شده مثل میّت، ولی جنازه نیستی! تو زندهای! زندهای! طوری نیست. عادت میکنم. من تازه بازنشست شدم. شغل قبلیم باعث همه اینها بود.
مسافر آب دهانش را به سختی قورت داد و پرسید:
مگه قبلا چیکاره بودی؟
او جواب داد:
راننده ماشین حمل جنازه.
#م_سرخوش
بر اساس داستانی از خانم مهری رمضانی
@mohsensarkhosh_khatkhatiii