سال‌های سال بود که دیگر پیش هیچ دکتری نمی‌رفت

#داستانک

سال‌های سال بود که دیگر پیش هیچ دکتری نمی‌رفت. درست بعد از آن شب که دید آن آدم‌های دست و پا چلفتیِ سفید و سبز پوش دور تختش تجمع کرده‌اند و توی دست و پای هم وول می‌خوردند، و مثل یک عده پیرزن کولی بر سر بساط دست فروشی‌شان جار و جنجال راه انداخته اند، دلش به هم خورد و دیگر به کل اعتقادش را نسبت به هرچه دکتر و جراح و علمِ پزشکی بود از دست داد.
درست است که حالش خوب نشده بود، اما دیگر درد وجود نداشت. بااین‌حال او روزی سه وعده، رأس ساعت، دو تا و نیم قرص و یک کپسول را می‌خورد. این یکی از عادت هایی بود که با خودش به این طرف آورده بود.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii