اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
در توانمندی معدودی، و ناتوانی عدهای.. روستایی بود دور از دنیا، و در آن پیرمردی مرغداری داشت
#حکایت
در توانمندیِ معدودی، و ناتوانیِ عدهای
روستایی بود دور از دنیا، و در آن پیرمردی مرغداری داشت. پیری پُشتخمیده و علیل که بی یارایِ عصا و آن هم لنگلنگان، قدم از قدم برداشتن نمیتوانست. لیک هر سحرگاه به مرغداری اندر شده، مرغی یا خروسی در چنگ، بیرون میآمد. سَرِ حیوان بر سرِ سنگی بُریده، پَر و پوستَش کنده، و گوشتش را میفروخت. هم از این گذر بود معاش وی، و خلق مات بر کردار او که با کهولتی چُنان، چگونه چنین فعلِ صعب از وی ممکن شود؟! چو هر کس داند که بُرنایان نیز در فراچنگ آوردن مُرغکی چالاک، به دشواری اُفتند!
قضا را پیر خود نیز نکته نمیدانست، و آن را لطفی از الطاف حقّ، در حقِ خویش میپنداشت. با این همه نیک در خاطرش بود که به گاهِ رشادت، هر سحرگاه که برای گرفتن مرغی پا به مرغداری میگذاشت، جمله طیور از اناث و ذکور، هیاهویی به پا کرده میگریختند. و او چندان زمان و همّت بر گرفتن مرغی میگماشت که نفسش پس رفته، به ستوه میآمد. لیک سعی دوچندان کرده، و با دستورویی چنگ کشیده و نوک خورده، عاقبت خستهترین حیوان، روزیِ آن روزش میشد. در گذارِ سالیان اما رفتهرفته گرفتنِ ضعیفترین حیوان سهلتر گشت. تا بدانجا که تنها کافی بود وارد مرغداری شده، دست دراز کرده، و حیوانِ بینوا را از زمین بردارد.
و اما حکمت چنین بود که حیوانات، پس از چندی که هر روز ضعیفترینِ خویش را قربانی دیدند، از این بیم که مبادا فردا گردن به چاقوی مرد سپارند، هر شب به جان هم افتاده، چنان زد و خوردی میکردند، و چندان همگنان را از تکوتا میانداختند، که آخر یکیشان بیرمق بر کف مرغداری اوفتاده، و باقی بیتوشوتوان کنجی کز کرده، تجدیدِ قوا کنان برای جنگی بیپایان، آمدن قاتل و بُردن قربانی را نظاره میکردند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii