مشکل شاهرخ.. (قسمت دوم)

#داستان_کوتاه

مشکل شاهرخ

(قسمت دوم)

خون‌ریزی شدید بود. زخم باید ضدعفونی، بخیه و پانسمان می‌شد. به سمت اورژانس دوید. کسی آن‌جا نبود. انگار همه ناپدید شده بودند و لوازم پزشکی را هم برده بودند. دستش را محکم کرفته بود و فریاد می‌کشید و کمک می‌خواست. پریشان و ناامید به سمت سرویس بهداشتی دوید تا دستِ‌کم زخم را با آب بشوید. خون از لای انگشتانش روی شلوار و روپوش‌ سفیدش می‌ریخت و او داد می‌زد: "خون! خون! کمک...!"

سردیِ آب را که روی پوستش حس کرد، تازه فهمید تا الان هیچ دردی را احساس نمی‌کرده! درحالی که چنین زخمی باید درد زیادی می‌داشت. کمی که آرام گرفت، به زخم خیره شد; همین‌طور که خون از روی زخم ‌شسته می‌شد، زخم هم کم‌کم با آب پاک می‌شد و ردی از آن باقی نمی‌ماند. دستِ سالمش را از زیر آب بیرون آورد و نگاه کرد. شوکه بود و نمی‌فهمید چه بلایی دارد سرش می‌آید.
از دستشویی زد بیرون. غریبه‌ی مرموز از انتهای راهرو به سمتش می‌آمد. سعی کرد خونسرد باشد و موقعیت را بسنجد. در دل گفت: "این یک خوابه. یک کابوس لعنتی. الان بیدار می‌شم. الان... الان..."

نگاهی به سر و وضع خودش انداخت; اثری از خون روی لباس‌هایش نبود. وقتی مرد نزدیک شد، چند ثانیه به چشم‌های شاهرخ زل زد. نگاه بی‌روحش مثل نگاه ماتِ مردگانِ سالن تشریح بود. مرد، لبخندی زد و به راهش ادامه داد. شاهرخ در جهت مخالف شروع به حرکت کرد. چندقدم که رفت، صدای پا را از پشت ‌سر شنید که تغییر مسیر داده و دارد دنبال او می‌آید. قدم‌هایش را تندتر کرد. صدای پا همچنان نزدیک‌ می‌شد. جرأت نداشت به عقب نگاه‌کند. احساس می‌کرد حالا است که دستی گلویش را بگیرد. ناگهان شروع‌ کرد به دویدن. با تمام نیرو می‌دوید و هرچه سر راهش بود به عقب پرت می‌کرد. میز‌های سیار دارو و کپسول‌های بزرگ اکسیژن را می‌انداخت. تخت‌های روان را هُل می‌داد و فریادکشان کمک می‌خواست. صدایی آشنا در گوشش ‌پیچید: "دیگه چیزی به آخرش نمونده... این‌همه آرزو، این‌همه خرج... شعر و شاعری تعطیل، تو باید دکتر بشی...!"

دری را بازکرد و خودش را به درون انداخت. پشت در را محکم نگه‌داشت تا ضربات واردشده به در آرام گرفت و صدای پا دورشد. نفس عمیقی کشید و پشتش را به در تکیه داد. تاریک بود. چشم‌هایش که به تاریکی عادت کرد، سایه‌های ثابتی را تشخیص داد. انگار تعدادی مجسمه در اتاق بود. دست به دیوار کشید و کلید برق را پیدا کرد. نور چراغ که اتاق را روشن کرد، چیزی نمانده بود سکته کند. سایه‌ها جان‌گرفتند و به حرکت در آمدند. انبوهی از اندام برهنه انسان در اتاق ولو بودند و درهم می‌لولیدند. یک سَرِ شکافته شده داشت بازویی را که از نیم‌تنه‌ی زنی آویزان بود گاز می‌گرفت. انگشت اشاره‌ زن، در کاسه‌ چشمِ سر فرو رفت و تخم چشم را بیرون کشید. مردی بدون سر، پایی را برداشته بود و با آن روی شکمِ غول‌آسای بدنی که دست و پا نداشت و دمر افتاده بود می‌کوبید. نوزادی با دو سر، به پستانی که روی زمین افتاده بود هجوم برد و وقتی یک سر شروع به مکیدن کرد، سر دیگر انقدر خودش را به زمین کوبید که خون راه‌افتاد. همه‌جا خون بود و خون.
شاهرخ این‌بار با تمام نیرویی که در جانش داشت نعره ‌کشید و در را بازکرد تا فرار کند. اما پایش گیرکرد و جلوی در روی زمین افتاد. از آن به بعد تاریکی بود و سکوت مطلق. مثل ‌این بود که تهِ چاه عمیقی گیرکرده باشد. نمی‌دانست چه‌قدر گذشت تا نقطه‌ای نورانی را از دور دید. نور نزدیک‌تر می‌شد. کسی داشت توی گوشش می‌زد و محکم تکانش می‌داد. اسم خودش را از فاصله‌ای دور ‌شنید: "شاهرخ... شاهرخ..."

احساس کرد مثانه‌اش دارد خالی می‌شود. چشم‌هایش را بعد ‌از چندبار پلک‌زدن باز کرد. می‌توانست تصویر تارِ چهره‌ استادش را ببیند که می‌گفت: "شاهرخ خوبی؟! بیدار شو. بیدار شو تمام بیمارستان رو به‌ هم ریختی. شاهرخ بیداری؟ بیداری الان؟ خب بهم می‌گفتی خواب‌گردی داری تا از کشیک معافت کنم. آروم باش. نفس عمیق بکش. طوری نیست. صبح زود که بابات اومد سرِ کار، خودم باهاش حرف می‌زنم.

شاهرخ اسم پدرش را که شنید مثل فنر از جا پرید و گفت: "شما رو به خدا استاد. به پدرم چیزی نگید لطفاً. من مشکلی ندارم."

دکتر شانه‌های او را گرفت و گفت: "پسرم تو این‌جا آینده‌ای نداری. تو هنوز وقتی خون می‌بینی رنگت می‌پره و دستت می‌لرزه. این‌ها رو همون روزی که توی اولین جلسه تشریح بی‌هوش شدی به بابات هم گفتم. اون هم ‌گفت پسرم مشکلی نداره. ولی حالا خودت ببین...!"

و با دست به راهرو اشاره کرد. شاهرخ نگاهش را از جمعیتی که در راهرو ایستاده بودند دزدید و به لکه خیسیِ جلو شلوارش دوخت. تصویر پدرش را مجسم کرد که جاروی دسته‌بلندش را در دست گرفته و دارد سطل‌زباله بزرگِ چرخ‌دار را در راهرو، از اتاقی به اتاق دیگر می‌کِشد.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii