اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مشکل شاهرخ.. (قسمت اول)
#داستان_کوتاه
مشکل شاهرخ
(قسمت اول)
شاهرخ تا امشب به روشهای مختلف کشیکِ شب را پیچانده بود. اما اینبار نمیشد کاری کرد و باید شب را در بیمارستان میگذراند.
ساعت یازده شب، جلسه مشاعره با دوستانش در کافه تمام شد. ولی او ماند و چند فنجان دیگر قهوه تلخ نوشید. با خودش تکرار میکرد: "چیزی نیست. از پسش برمیام. فقط نباید خوابم ببره، همین! نباید بخوابم."
وقتی به بیمارستان رسید و روپوش سفیدش را تن کرد، ساعت دوازده بود. دنبال کسی میگشت که سرش را به گفتگو و شوخی با او گرم کند. از اقبال بدش آن شب همکارهایی با او کشیک داشتند که رفاقت و صمیمیت چندانی با آنها نداشت. سعی کرد حواسش را جمعِ کار کند. مشغول رسیدگی به پروندهها و سرکشی به اوضاع بیماران شد. در بخشها و بین طبقات میرفت و میآمد. حتی کارهایی را انجام میداد که به یک انترن مربوط نبود.
در راهروهای سرد و سفید، سکوت سنگین بود و صدای پاشنه کفشهایش میپیچید. شاهرخ حاضر بود فردا صبح تمامِ بیمارستان را نظافت کند، بهشرطی که همین حالا از آنجا به اتاقش برود، در را قفل کند و بخوابد.
از وقتی وارد بیمارستان شده بود مدام احساس فشار میکرد. برای بار چندم به توالت رفت و بیهوده سعیکرد ادرار کند. انقدر نشست که زانوهایش درد گرفت. بلندشد و در آینه روشویی نگاهی به چهرهاش انداخت. آبی به صورتش پاشید. از داخل یکی از توالتها صدایی شبیه خنده بهگوشش رسید. درِ دستشویی را با پا هلداد، خالی بود. سرش را تکان داد و سریع به بخش برگشت.
پاهایش دیگر به اختیارش نبودند. از قدم زدن خسته بود. انتهای یکی از راهروها، قسمتِ فرو رفته و نیمهتاریکی بود که نیمکتی آنجا قرار داشت. تصمیم گرفت قبلاز رفتن به پذیرش، چنددقیقهای استراحت کند. روی نیمکت نشست و پاها را درازکرد. عقربههای ساعتی که به دیوار روبهرو آویزان بود، سه و نیم را نشان میداد. سرش را به دیوار تکیه داد و پلکهایش بیاختیار رویهم رفتند.
چند دقیقه بعد صدای پایی را شنید. از پناه دیوار سرک کشید. مردی را دید که با لباس پزشکی داشت به سمت انتهای راهرو میآمد. به یاد نمیآورد او را پیش از این در بیمارستان دیده باشد. مرد قبل از رسیدن به جایی که شاهرخ نشسته بود، وارد یکی از اتاقهای خصوصی شد. نگرانی غریبی به جان شاهرخ افتاد و یکباره خودش را پُشتِ درِ اتاق دید. از توی اتاق نالهی خشک و ممتدی را شنید که شبیه نفسهای آخرِ آدمی درحال خفه شدن بود. یکلحظه بعد او داخل اتاق بود و در تاریکیِ اتاق سایهی هیکل درشتی را دید که بر روی تخت بیمار خمشده است. کلید برق را زد، اما بهجز بیمار و همراهش که هردو در خواب عمیقی بودند کسی حضور نداشت. میدانست نباید بدون اجازه وارد اتاق خصوصی شود. تعجب کرده بود که چرا در را قفل نکردهاند. اگر بیمار یا همراهش بیدار میشدند، برایش بد میشد. میخواست با عجله از اتاق بیرون بیاید، اما بهمحض اینکه پایش به راهرو رسید، محکم با آن پزشکِ ناآشنا برخورد کرد. هردو نقش زمین شدند. سینیِ استیل حاوی وسایل پزشکی از دست مرد افتاد و سرنگها و شیشههای پُرِ نمونهی آزمایش خون و دارو و وسایل پانسمان و چیزهای دیگر، همهجا پخشوپلا شدند. صدای این اتفاق که در سکوت و بین دیوارهای لختِ راهرو پیچید، چند برابر بلندتر از حالت عادی بود. شاهرخ با خودش گفت الان است که تمام بخش بریزند اینجا. دوزانو روی زمین نشست و تندتند، همینجور که عذرخواهی میکرد، مشغول جمعکردن شد. هر آن منتظر بود مرد ناشناس، یا کس دیگری زبان به توبیخ و سرزنش بازکند و بیعرضه و دستوپاچلفتی خطابش کند. اما دوباره سکوت همهجا را گرفته بود و او احساس کرد تنها است. سرش را بالا آورد و با تعجب، پیش رو و پشت سرش را نگاه کرد. هیچ کس نبود. میخواست زودتر باقی وسایل را جمعکند، ولی تا سرش را پایین آورد دید اثری از شیشههای شکسته و سرنگها و چیزهای دیگر نیست. فقط قرمزیِ خون روی سنگهای سفید نشان میداد که اتفاقی افتاده است.
به لکههای خون ماتش برد. با دست لرزان چشمهایش را مالید و چندبار پلکزد. چشمهایش گشاد شدند; لکههای خون درحال رشدکردن بودند. لکهها به هم وصل میشدند و آرام جریان پیدا میکردند. مثل این بود که خون از لای درز سنگها میجوشید و بیرون میزد. نگاهش که به آستین پارهی روپوشاش افتاد، تازه فهمید خون از زیر آستین خودش راهافتاده است. از جا پرید و وحشتزده آستین را بالازد; شکاف عمیقی روی دستش بود و خون از رگوپی آسیبدیدهاش بیرون میزد. همینقدر به فکرش رسید که لابد در لحظهی برخورد، یک تیغ بزرگ جراحی داخل وسایل بوده و دستش را شکافته است.
#م_سرخوش
@Mohsensarkhosh_khatkhatiii
ادامه دارد👇👇👇