توی حیاط نقلی خانه پدر بزرگم، یک درخت بزرگ هست که اسمش را نمی‌دانم اما هر سال پاییز این موقع‌ها که می‌شود و سوز هوا دیگر آزار می‌د

توی حیاط نقلی خانه پدر بزرگم، یک درخت بزرگ هست که اسمش را نمی دانم اما هر سال پاییز این موقع ها که می شود و سوز هوا دیگر آزار می دهد، من منتظر آن اتفاقی هستم که هر سال تکرار می شود.

مادرم می گوید این درخت را مادر بزرگ و پدر بزرگ روز اولی که زندگی مشترکشان را توی همین خانه شروع کردند، درست وسط حیاط کاشتند .
اما وقتی مادر بزرگ سر اولین زایمان رفت، درست همین وقت های پاییز که سوز هوا دیگر آزار می دهد، مو های پدر بزرگ یک شبه سپید شد.

حالا من و مادرم، همراه پدر بزرگ سال هاست این موقع ها که می شود می رویم توی نخ درخت که حتی یک برگ زرد هم ندارد و انگار یک شبه پاییز را باور می کند، صبح که چشم باز می کنی می بینی تمام برگ هایش زرد زرد است.
غمگین است، اما چه شکوهی دارد. یک پارچه مثل طلا.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii

#داستانک