اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
قفس امن، آسمان تنگ.. دانهاش را سروقت میداد، آباش را مرتب عوض میکرد و قفساش را تمیز نگه میداشت
قفسِ امن، آسمانِ تَنگ
از وقتی نازی رفته بود، تنها مونس آقای کاظمی مرغِ مینایی بود که دخترش برایش به یادگار گذاشته بود. دانهاش را سروقت میداد، آباش را مرتب عوض میکرد و قفساش را تمیز نگه میداشت. گاهی پیش میآمد ساعتها گوشهای مینشست و میرفت توی نخِ حرکات پرنده، جوری که گذرِ زمان را فراموش میکرد. بعضی وقتها هم با او حرف میزد. نهاینکه بخواهد حرفزدن یادش بدهد _گرچه چندکلمهای یاد گرفته بود، اما صدای پرنده کجا و صدای نازی کجا_ بلکه بیشتر دلش میخواست صدای خودش را بشنود. درواقع آقای کاظمی از همان روزی که دست دخترکِ نُه سالهاش را گرفته و از مراسمِ خاکسپاریِ همسرش برگشته بودند، میدانست بالاخره روزی نازی از پیشِ او خواهد رفت. از چندسال پیش خودش را برای چنین روزهایی آماده کرده بود، اما حالا میدید این بسیار دشوارتر از چیزی است که تصورش را میکرده. این روزها دیگر صدای خندههای نازی در خانه نمیپیچید. صبحها نمیرفت نان سنگک کنجدی بخرد، و پساز آماده کردن صبحانه بیاید کنار تختِ نازی و قبلاز بیدار کردنش، یکدلِ سیر تماشایش کند. ظهرها عطرِ دستپختِ نازی خانه را پُر نمیکرد. عصرها نازی سوار ماشین نمیکردش و با هم به پارک یا کافه یا بستنیفروشی و... نمیرفتند، درعوض وِلو میشد روی کاناپه و انقدر شبکههای تلویزیون را بالاوپایین میکرد تا چشمهایش خسته شوند و خوابش بگیرد. و شب، شبهای سنگین و نفسگیرِ تنهایی... شبهایی که خانه قبرستانِ هزاران خاطره بود و اتاقش تبدیل به گور میشد. خاطرات، مانندِ خیلِ مُردگان در گوشهوکنارِ خانه جان میگرفتند و راه میافتادند. خیالاتِ شوم، همچون خفاشهای خونآشام، در سرش به پرواز درمیآمدند و آرامشِ او را ذرّهذرّه میمکیدند. همواره بیهیچ دلیلِ خاصی نگران بود. شوهرِ نازی آدم معقولی بهنظر میرسید، اما از آن دسته آدمهایی بود که حرف حرفِ خودشان است. پدر ابتدا چندان رضایتی به این وصلت نداشت، اما وقتی حسکرد دخترش گمان میکند سختگیریهای او از ترس تنها ماندن خودش است، کوتاه آمد. ازدواجشان چنان سریع رویداد که آقای کاظمی حتی فرصت نکرد آنجور که دلش میخواست تحقیقاتش را بکند. نازی میگفت:
_انقدر نترس بابایی جونم، بهخدا پسر خوبیه. حواسم به همهچیز هست. میدونم شما نمیتونی از این خونه و خاطرات مامان دلبکنی. واسه منم سخته، اما راهیه که دیر یا زود باید برم. بالاخره سرِ عقل میارمش و میایم نزدیک خودتون خونه میگیریم.
شوهر نازی خانهای نزدیک محل کار خودش گرفته بود، جایی در حومه شهر که با منزل پدر بسیار فاصله داشت. و حالا ارتباط پدر با نازی شده بود تماسهاس تلفنی و هفتهای یکبار سرزدنهای نازی، که گاهی به چندهفته هم میرسید. آقای کاظمی میترسید در فواصل بین آمدنهای نازی اگر با مرغ مینا حرف نزند، صدای خودش را فراموش کند. ازطرفی دلش سخت برای پرنده میسوخت که درون قفس است. دوست داشت از قفس بیرونش بیاورد تا آزادانه در خانه بگردد. دلش میخواست روی شانه یا دستش بنشیند و او نوازشش کند، برای همین سَرِ شاهپرهایش را چیده بود و بعضیوقتها آن را از قفس بیرون میآورد تا هوایی بخورد. یکروز مینا داشت نزدیک پنجره قدم میزد و نوکش را لای بالهایش فرو کرده بود که ناگهان از لای لنگه نیمهباز پنجره، گربه ای به سرعتِ یک چشمبههمزدن آمد و مینا را به چنگ و دندان گرفت و رفت. همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که آقای کاظمی حتی فرصت نکرد از جایش تکان بخورد. رفت و از پنجره بیرون را نگاه کرد، اما اثری از گربه و پرنده نبود. داشت با این امید که شاید پرنده بینوا خودش را از پنجههای گربه رهانیده باشد به اطراف چشم میگرداند، که دید ماشینِ دامادش در آنسوی خیابان ترمز کرد و نازی پیاده شد. درِ ماشین را محکم به هم کوبید. صدای تیکاف ماشین بلند شد. نازی درست مثل بچکیهایش بینیاش را با آستین لباس پاک کرد و به سمت درِ خانه پدر دوید. وقتی نزدیک شد، پدر از پنجره ردّ سرخِ پنجه را روی گونه چپ دخترش دید.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii