جزغاله‌ی عشق …آقا کمال عاشق نان جزغاله بود. وارد خانه روستایی شد و با شوروشوق گفت:

جزغاله‌ی عشق


آقا کمال عاشق نانِ جزغاله بود. وقتی با نرگس خانم ازدواج کرد و برای ماه‌عسل به روستایی ییلاقی رفتند، همان روز اول رفت و ده‌تا نان جزغاله‌‌ی چرب‌وچیلی خرید. وارد خانه روستایی شد و با شوروشوق گفت:

_عزیزم باور کن اینجا خود بهشته. به‌خدا ما تو شهر فقط آشغال می‌خوریم. جان من این نون رو بو بکش، هوش از سر آدم می‌پره.

بعد بساط صبحانه را روی ایوان خانه پهن کرد و دوتا نان جزغاله برای خودش و همسرش در سفره گذاشت. نرگس خانم سرِ سفره نشست و آقا کمال رفت تا چای بیاورد. در همین فرصت نرگس خانم یکی‌از نان‌ها را برداشت و رفت آن را داخل آغُلِ مرغ ‌و خروس‌ها انداخت. آقا کمال که برگشت، نرگس خانم درجواب نگاه پرسش‌گرِ همسرش گفت:

+ببخشید، نتونستم جلو خودم رو بگیرم، همه رو خوردم.
_می‌خوای یکی دیگه بیارم؟
+نه نه! می‌دونی... زیادی سنگین و چربه، می‌ترسم اذیتم کنه.

و این ماجرا تا آخرین روزِ سفر ادامه داشت. نه‌تنها آن سفرِ ماه‌عسل، بلکه در تمام طولِ سفرِ چهل‌‌وچندساله‌ای که آقا کمال و نرگس خانم کنار هم بودند، گه‌گاه که آقا ‌کمال هوس نان جزغاله می‌کرد این ماجرا تکرار می‌شد.
در آخرین روزهای عمرِ نرگس‌خانم، وقتی او در بسترِ بیماری افتاده بود، آقا کمال از او پرسید:

_نرگس جان! بارها امتحانت کردم و می‌دونم هیچ‌وقت بهم دروغ نگفتی. من با جون‌ودل ازت راضی هستم. فقط دوست دارم بدونم تو که از نون جزغاله بدت می‌اومد، چرا این‌همه سال بهم دروغ گفتی؟ من همون روز اول دیدم نون رو انداختی واسه حیوون‌ها، بعد‌از اون هم همیشه موقعیتی پیش می‌آوردم تا ببینم چیکار می‌کنی.

نرگس خانم آهی کشید، لبخندی زد و گفت:

+آخه تو دوست‌داشتی.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii