مشکل شاهرخ.. در ساعات اولیه صبح، صدای بم و خش‌دار دکتر امیری در منزل طنین انداخت:

#داستان_کوتاه

مشکل شاهرخ

در ساعات اولیه صبح، صدای بم و خش‌دارِ دکتر امیری در منزل طنین انداخت:
_ "چی؟! انصراف بده؟! غلط کرده که تصمیم گرفته پسره‌ چشم‌سفید. مگه دست خودشه؟ تو چرا عوض اینکه متقاعدش کنی داری ازش حمایت می‌کنی؟! بعداز این‌همه زحمت؟ اونم حالا که به آخراش رسیده؟"
دکتر محبوب که واکنش همکار و دوست قدیمی‌اش را حدس زده بود، کف دست را روی گوشی تلفن گذاشت و با اشاره‌‌ی سر از شاهرخ خواست از دفترش بیرون برود. وقتی دانشجو از اتاق بیرون رفت و در را بست، استاد گوشی تلفن را به گوش نزدیک کرده و گفت:
_ "امیری جان آروم باش. خودت می‌دونی من شاهرخ رو چقدر دوست دارم و تاحالا هرکار از دستم بر می‌اومده، چه تو دانشگاه و چه اینجا تو بیمارستان، براش انجام دادم. ولی باید قبول کنی این پسر توی پزشکی آینده‌ای نداره. نمی‌تونه."
_ "یعنی چی نمی‌تونه؟ نمی‌فهمم! مگه چلاغه؟ مگه خنگه؟ مگه عیب و علتی داره که نمی‌تونه؟! اصلا چه فرقی داره با این‌همه دانشجوی دیگه که هرترم از زیر دست خودت میان بیرون و می‌شن آقا دکتر و خانم دکتر؟"
_ "نخیر! انگار فایده‌ای نداره. هرچی من می‌گم باز تو برمی‌گردی سر خونه‌ی‌ اول. من این بحث رو یک‌مرتبه وقتی اون اتفاق تو سالنِ تشریح افتاد باهات تموم کردم و نظرم رو گفتم. ولی تو..."
_ "باز گفت سالن تشریح! باز اون روز رو کوبید تو سر من. من سردرنمیارم، مگه چیز عجیبیه؟ مگه هشتاددرصدِ دانشجوها توی اولین جلسه‌ی تشریح همین حال رو ندارن؟!"
_ "بله دارن. تهوع و غش کردن وقتی دل‌وروده‌ی جنازه رو پهن می‌کنی روی میز یا پوست سر رو می‌کشی روی صورت و جمجمه رو می‌شکافی یک حَرفه، اینکه مردِ گُنده به‌محض دیدن جنازه‌ی لخت جیغ بکشه و خودش رو خیس کنه، بعد هم سه‌روز تمام بی‌هوش بیفته تو بیمارستان، یک حرف دیگه."
_ "قبول دارم. یک‌کم زیاده‌روی کرد و همه رو ترسوند. ولی بعد از اون که دیگه مشکلی براش پیش نیومد."
_ "مشکلی پیش نیومد؟! من بالای سرش هستم. دیگه جرأت نکردم بفرستمش واسه تشریح. هنوز موقع تزریق وریدی دستاش می‌لرزه. هنوز وقتی نمونه خون می‌گیره رنگش میشه مثل گچ دیوار. حالا همه‌ این‌ها به کنار; راستش زنگ زدم بهت بگم دیشب اتفاقی افتاد که دیدم واقعا دیگه نمی‌شه ادامه داد و باید یک فکر اساسی کرد."

★★★

شاهرخ که آن‌‌شب تا ساعت یازده با دوستانش در کافه قرارِ گپ و شعر‌خوانی داشت، برخلاف عادت که هرگز بعد‌از غروب قهوه نمی‌نوشید، تا توانست فنجان‌های اسپرسو را خالی‌کرد. تاحالا به هرشکلی بود کشیک شب را پیچانده بود، اما این‌بار نمی‌شد کاری کرد و مجبور بود شب را در بیمارستان بماند. با خودش تکرار ‌کرد:
_ "چیزی نیست. هیچ‌کار نداره. از پسش برمیام. فقط نباید خوابم ببره، همین! نباید بخوابم."
به بیمارستان که رسید و لباس عوض کرد، ساعت دوازده بود. سعی کرد سرش را به گفتگو و شوخی با همکار‌ها گرم کند تا متوجه گذر زمان نشود. از اقبال بد اما آن‌شب افرادی با او کشیک داشتند که رفاقت و صمیمیت چندانی با آن‌ها نداشت. برای همین تمام حواسش را جمعِ کار کرد و مشغول رسیدگی به پرونده‌ها و سرکشی به اوضاع بیماران شد. مدام در بخش‌ها و بین طبقات رفت‌و‌آمد می‌کرد و حتی وظایفی که به او مربوط نمی‌شد را هم انجام می‌داد. دلش می‌خواست کسی را پیدا کند و با او حرف بزند، ولی تنها صدای پژواک قدم‌های خودش که در راهرو سرد و بی‌روح می‌پیچید، سکوت را می‌شکست. حاضر بود فردا صبح تمام بیمارستان را نظافت کند، به‌شرطی که همین الان از آنجا برود و در اتاقش بخوابد.
ساعت آویخته به دیوار سالن، سه‌ونیم را نشان می‌داد که شاهرخ برای بار چهارم به سرویس‌ بهداشتی رفت و بیهوده سعی‌کرد ادرار کند. انقدر سر توالت نشست که زانودرد شد. بلندشد و در آینه‌ی روشویی نگاهی به چهره‌اش انداخت. آبی به صورتش پاشید. یک‌آن خیال کرد از داخل یکی از توالت‌ها صدای عجیبی شبیه خنده به‌گوش می‌رسد. در دستشویی را با پا هل‌داد، کسی نبود. سرش را تکان داد و به بخش برگشت.
پاها از خستگی دیگر به اختیارش نبودند. انتهای یکی از راهروها، قسمت پخ‌مانند و نیمه‌تاریکی بود که نیمکتی آنجا قرار داشت. تصمیم گرفت قبل‌از رفتن به پذیرش چنددقیقه استراحت کند. روی نیمکت نشست و پاها را درازکرد. کش‌وقوسی به بدنش داد که صدای تق‌وتوق از مفاصل بلندشد. سرش را به دیوار تکیه داد و چشم‌ها را روی‌هم گذاشت.


#م_سرخوش
@Mohsensarkhosh_khatkhatiii

ادامه دارد👇👇👇👇