اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
با اینکه تازه از دستشویی آمده بود، باز انگار مثانهاش داشت منفجر میشد
با اینکه تازه از دستشویی آمده بود، باز انگار مثانهاش داشت منفجر میشد. به خودش لعنت فرستاد و میخواست برخیزد، که صدای پا شنید. خودش را جمعوجور کرد و از پناه دیوار سرک کشید. مردی با لباس پزشکی داشت به سمت انتهای راهرو میآمد. شاهرخ بهیاد نمیآورد او را پیش از این در بیمارستان دیده باشد. مرد قبلاز رسیدن به جایی که شاهرخ نشسته بود، وارد یکی از اتاقهای خصوصی شد. برای رفتن به دستشویی باید از جلوی آن اتاق عبور میکرد. وقتی نزدیک شد، از پشت در نالهی خشک و ممتدی را شنید که گویی نفسهای آخر فردی درحال خفگی بود. بدون معطلی دستگیره را فشار داد و در را گشود. در تاریکیِ اتاق سایهی هیکل درشتی را دید که بر روی تخت بیمار خمشده. کلید برق را زد، اما بجز بیمار و همراهش که هردو در خواب عمیقی فرو رفته بودند کسی حضور نداشت. نباید بدون اجازه وارد اتاق خصوصی میشد. اگر بیدار میشدند ممکن بود برایش بد شود. میخواست سریعتر از اتاق بیرون بیاید، اما بهمحض اینکه پایش را به راهرو گذاشت به شدت با پزشک ناآشنا که قصد ورود به اتاق را داشت برخورد کرد. هردو نقش زمین شدند. سینیِ استیل حاوی وسایل پزشکی از دست مرد افتاد و سرنگها و شیشههای پُرِ نمونهی آزمایش خون و دارو و وسایل پانسمان و چیزهای دیگر، همهجا پخشوپلا شد. صدای حاصل از این اتفاق، که در سکوت چندشآور و بین دیوارهای لختِ راهرو پیچید، چندین برابر بلندتر و گوشخراشتر از حالت عادی بود. شاهرخ با خودش گفت الان است که تمام پرسنل بخش بیایند ببینند چهخبر شده. دوزانو روی زمین نشست و تندتند، همینجور که عذرخواهی میکرد، مشغول جمعکردن گندی که زدهبود شد. هرآن منتظر بود مرد ناشناس، یا کس دیگری زبان به توبیخ و سرزنش بازکند و بیعرضه و دستوپاچلفتی بخواندش، ولی دوباره سکوت همهجا را فراگرفته بود و او احساس کرد تنهاست. سرش را بالا آورد و با تعجب پیش رو و پشت سرش را نگاه کرد. هیچکس نبود. میخواست باقی وسایل را جمعکند، ولی تا سرش را پایین آورد دید اثری از شیشههای شکسته و سرنگها و چیزهای دیگر نیست. تنها قرمزیِ خون روی سنگهای سفید نشان میداد که اتفاقی افتاده است.
به لکههای خون چشم دوخت. با دست لرزان چشمها را مالید و چندبار پلکزد. درست میدید; لکههای خون درحال رشدکردن و بزرگتر شدن بودند. لکهها به هم متصل میشدند و جریان پیدا میکردند. به خیالش رسید که خون دارد از لای درز بین سنگها میجوشد و بیرون میزند. نگاهش که به آستین پارهی روپوشاش افتاد، تازه فهمید خون از زیر آستین خودش راهافتاده است. از جا پرید و وحشتزده آستین را بالازد; شکاف عمیقی از مچ دست تا زیر بازویش را دریده بود و خون از بین رگوپی آسیبدیده داشت بیرون میزد. تنها چیزی که به عقلش رسید این بود که لابد در لحظهی برخورد یک تیغ بزرگ جراحی هم داخل وسایل بوده و دستش را به این روز انداخته. خونریزی شدید بود و مجالی برای فکرکردن نداشت. زخم باید ضدعفونی و بخیه و پانسمان میشد. به سمت قسمت اورژانس دوید. هیچکس آنجا نبود. انگار همه ناپدید شده بودند و تمام لوازم پزشکی را هم باخودشان برده بودند. بیهوده فریاد میکشید و کمک میخواست. ناامید و پریشان به سمت سرویس بهداشتی شتافت تا لااقل دستش را با آب بشوید. خون از لای انگشتانش به روی شلوار و روپوش سفیدش میریخت و او هراسان داد میزد:
_"خون! خون! کمک!"
سردی آب را که روی پوست دستش حس کرد، در کمال شگفتی دریافت هیچ دردی را در این مدت تحمل نکرده است! چنین زخمی اصولا باید درد زیادی میداشت. کمی که قلبش آرام گرفت به زخم خیره شد; همینطور که آب خون را از روی زخم میشست، خود زخم هم کمکم با آب پاک میشد و اثری از آن باقی نمیماند. دست صحیح و سالمش را از زیر آب بیرون آورد و نگاه کرد. شوکه بود و نمیفهمید چه بلایی دارد به سرش میآید.
از دستشویی زد بیرون. غریبهی مرموز داشت از انتهای راهرو به سمتش میآمد. سعی کرد خونسرد باشد و موقعیت را درک کند. نگاهی به سرووضع خودش انداخت; اثری از خون روی آستین و لباسهایش نبود. وقتی مرد به نزدیکش رسید توی صورت شاهرخ خیره شد، نگاهش کیفیت هولناک و بیگانهای مانند نگاه ماتِ مردگان داشت. لبخندی زد و به راهش ادامه داد. شاهرخ در جهت مخالف شروع به حرکت کرد. چندقدم که رفت صدای پا را از پشتسر شنید که تغییر مسیر داده و دارد بهدنبال او میآید. قدمهایش را تندتر کرد، ولی صدای پا بازهم داشت نزدیکتر میشد. جرأت نداشت به عقب نگاهکند. احساس میکرد هرآن دستی از پشت گلویش را خواهد فشرد. بیاختیار شروع کرد به دویدن. با تمام نیرو میدوید و هرچه سر راهش بود به عقب پرت میکرد. میزهای سیار دارو و کپسولهای بزرگ اکسیژن را میانداخت.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
ادامه دارد👇👇👇👇