اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
تختهای روان را هل میداد و فریادکشان کمک میخواست. _ «هیچ راه فراری نداری پسره چشمسفید
تختهای روان را هل میداد و فریادکشان کمک میخواست. صدایی بم و خشدار با طنین رعبآوری در گوشش پیچید:
_ "هیچ راه فراری نداری پسره چشمسفید. دیگه چیزی به آخرش نمونده."
انتهای راهرو درِ اتاقی را بازکرد و خودش را به درون انداخت. پشت در را محکم نگهداشت تا ضربات واردشده به در آرام گرفت و صدای پا دورشد. نفس عمیقی کشید و پشتش را به در تکیه داد. داخل اتاق تاریک بود، اما اندکی که چشمها به وضعیت خوگرفت، توانست سایههای ثابتی را تشخیص بدهد. گویی تعداد زیادی مجسمه در اتاق وجود داشت. دست به دیوار سایید و کلید برق را یافت. نور چراغ که اتاق را روشن کرد، چیزی نمانده بود قالب تهی کند. سایهها جانگرفتند و به حرکت در آمدند. انبوهی از اندام عریانِ انسان در اتاق ولو بود و هرکدام مستقل از یک جسمِ کامل، داشتند درهم میلولیدند. یک سَرِ شکافته شده داشت بازویی را که از نیمتنهی زنی آویزان بود گاز میگرفت، انگشت اشارهی زن در کاسهی چشمِ سر فرو رفت و تخم چشم را بیرون کشید. بدن مردی بدون سر، پای کاملی را برداشته بود و با آن روی باسنِ عظیمِ بدنی که دست و پا نداشت و دمر افتاده بود میکوبید. نوزاد ناقصالخلقهای با دو سر، به پستانی که روی زمین افتاده بود یورش برد و وقتی یک سر شروع به مکیدن کرد، سر دیگر انقدر خودش را به زمین کوبید که خون راهافتاد. مردی با چهار دست و پا و آلت تناسلی بزرگ و آویخته، دستش را از پایین درون شکم زنی فربه فرو میکرد و هربار جنینی را بیرون میکشید. جنین گریه سرمیداد و مرد با قدرت زیادی آن را به سمت دیوار پرتاب میکرد. جنین روی دیوار میترکید و خون به اطراف پاشیده میشد. همهجا خون بود و خون بود و خون.
شاهرخ اینبار با تمام نیرویی که در وجودش داشت جیغکشید و در را بازکرد تا پا به فرار بگذارد، اما پایش به چیزی گیرکرد و جلوی در روی زمین افتاد. از آن به بعد فقط تاریکی بود. تاریکی و سکوت مطلق. مثلاینکه ته چاه عمیقی گیرکرده باشد. هیچ نمیدانست چقدر زمان گذشت تا نقطهای نورانی را از دور دید. نور نزدیکتر میشد. کسی داشت توی گوشش میزد و محکم تکانش میداد. اسم خودش را انگار از فاصلهای دور، از اعماق زیر آب میشنید:
_"شاهرخ! شاهرخ! شاهرخ امیری!"
احساس کرد مثانهاش دارد خالی میشود. چشمها را بعداز چند مرتبه پلکزدن گشود. چهرهی دکتر محبوب را از پسِ هالهای از دود شیریرنگ میتوانست تشخیص دهد.
_"شاهرخ خوبی؟ چته تو پسر؟ بیدار شو. بیدارشو تمام بیمارستان رو بههم ریختی. شاهرخ بیداری؟ بیداری الان؟ خب بهم میگفتی همچین مشکل داری تا از کشیک معافت کنم. حالا طوری نیست. آروم باش. نفس عمیق بکش.
دورش رو خلوت کنید. برید سر کارِتون.
پاشو. پاشو بریم دفتر من. صبح اولِ وقت با پدرت تماس میگیرم. باید یک فکر اساسی برات بکنیم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii
پایان.