اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
گندم و جو.. دل تو دلمون نبود
#داستانک
گندم و جو
دل تو دلِمون نبود. تا نوبت به ما برسه و بریم توی اون اتاقِ کمنور و همسرم دراز بکشه رو تخت، دست همدیگه رو سفت گرفته بودیم و همهاش خداخدا میکردیم بچه سالم باشه.
دکتر دستهٔ دستگاه رو به اطراف شکم همسرم حرکت میداد و روی دستگاه چیزهایی رو علامتگذاری میکرد. من سعی میکردم خونسرد باشم و توی اون تصویرِ کوچیک و سیاه-سفیدِ برفکی نشونهای از آشنایی پیدا کنم. سَرِش قشنگ معلوم بود، پاها هم دیده میشدن. کمی که دقت کردم دستهاش رو هم واضح دیدم. دکتر دکمهای رو روی دستگاه فشار داد و ما صدای گارامپ و گورومپ منظم و تندی رو شنیدیم. دکتر که هیجان و شادی ما رو دید، خندید و گفت:
_ صحیح و سالم. کاملا نُرمال و عالی.
من و همسرم به هم نگاه کردیم. دوتایی لبخند زدیم و همصدا گفتیم:
_ خدا رو شکر.
وقتی عکس و جواب رو گرفتیم و داشتیم از اتاق بیرون میاومدیم، دکتر گفت:
_ شما که نپرسیدید، ولی دختره.
تشکر کردیم و اومدیم بیرون.
تازه تو ماشین نشسته بودیم، که گوشی همسرم زنگ خورد.
_ سلام مامان. آره اومدیم بیرون. خداروشکر نُرماله. آره گفت دختره. باشه داریم میایم اونجا.
وقتی رسیدیم، مادرِ همسرم او را در آغوش گرفت و گفت:
_ دختر خیلی هم خوبه. دختر شیرینه. دختر برکته. دختر عصای دست مادر و پدرشه. پسر چیه؟ همهش شرّ و مصیبت.
مادر میگفت و سه تا خواهرهای همسرم هم تأیید میکردند.
من از شنیدن این حرفها که بوی ترحّم و دلداری از آن بلند بود ماتم برده بود، که پدرِ همسرم دست روی شانهام گذاشت و گفت:
_ چیه پسرجان؟ چرا ناراحتی؟ عیب نداره که!!! «جو کاشتی، میخواستی گندم درو کنی؟!» حالا وقت زیاد دارین.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii