محبوس.. مردی تنها، در جزیره‌ای متروک بر شن‌های ساحل نشسته است

#داستانک

محبوس

مردی تنها، در جزیره‌ای متروک بر شن‌های ساحل نشسته است. امواجِ کوچک، آهسته و یکنواخت جلو پای‌ او می‌آیند و می‌روند. مرد به پهنهٔ خالی و بی‌انتها نگاه می‌کند و آه عمیقی می‌کشد.
همسر‌ و بچه‌اش روی کاناپه نشسته اند و مشتاقانه سریالی را از تلویزیون تماشا می‌کنند.
مرد در خیال می‌بیند کاناپه و تلویزیون دارند روی امواج حرکت می‌کنند و هرلحظه در افق از او دورتر و دورتر می‌شوند.
همین‌طور که با نگاه ردِّ عبورِ خاطرهٔ همسر و بچه‌اش را دنبال می‌کند، چیزی در کنار ساحل برق زده و مرد صدای جیرینگ را می‌شنود.
یک پیام. از همان پیام‌ها که آدم‌های گیر‌افتاده در جزایرِ متروک، قبل از مرگ به امید یافتن کمک، ارسال می‌کنند.
بطری را از آب بیرون می‌کشد. شیشه با اینکه براق است، اما داخل آن حتی جلو نورِ خورشید هم دیده نمی‌شد. درَش را که می‌گشاید، بوی عطرِ اغوا‌کننده‌ای به همراه فوجی‌ از گلبرک‌های سرخ‌رنگِ رُز، با نسیمی از درون بطری به سمت مرد وزیدن‌ می‌گیرد.
مرد ریه‌ها را از عطر پُر می‌کند و به درون بطری می‌نگرد.
زنی سرتاپا برهنه، با اندامی مانند مجسمه‌های مرمرین سپید و زیبا، درون بطری لابه‌لای انبوهی از گُل‌های رُز سرخ‌رنگ آرمیده. هالهٔ طلایی رنگِ موهای ابریشمین‌اش، دورتادور صورت پری‌وش او را فراگرفته. شیرینیِ لب‌های گُل‌فام‌اش را از دور هم می‌شود چشید.
با نگاه و لبخندی عشوه‌گر گفت:
_ سلام.
زبان مرد بند آمد. تاکنون این‌همه دل‌رُبایی و جذابیت را در زنی ندیده بود. به اطراف نگاهی می‌اندازد. کسی نیست. خودش هست و کیلومتر‌ها ماسه‌‌ و امواجِ آبِ شور. صدای پخش سریال از هال می‌آید. سرش را به دهانهٔ بطری نزدیک کرده و می‌گوید:
_ سلام. تو کی هستی؟
_ من؟ یکی مثل خودت. شاید کمی تنها‌تر. کمی دورافتاده‌تر.
_ چرا آخه؟ حیف از تو نیست؟
_ به‌خاطر بچه مجبورم، وگرنه یک دقیقه هم خیانت‌اش رو تحمل نمی‌کردم.
_ پس توی فکر انتقامی؟
_ نمی‌دونم شاید. میای تو؟
مرد نگاه می‌کند به در بستهٔ اتاقِ خواب. هنوز صدای پخش سریال می‌آید. جواب می‌دهد:
_ آخه باید خیلی کوچیک بشم تا بیام اون تو.
_ می‌ترسی؟
_ شاید.
_ از زنِت؟
_ از اینکه یک روز اون‌هم با عطر گُل و مو‌های پریشون و نگاه مستی که هیچ‌وقت به من نکرده، بره توی بطری.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii