‌های_روزمره.. جلوی سوپری ایستادم تا با فندکی که به نخ آویزان بود سیگارم را روشن کنم

#یادداشت‌های_روزمره

جلوی سوپری ایستادم تا با فندکی که به نخ آویزان بود سیگارم را روشن کنم. دستم را در برابر باد حلقه کرده بودم و تَق‌تَق فندک می‌زدم، که کسی آرام به پشتم زد و گفت «عمو، عمو». فندک روشن شد، سیگار را گیراندم و برگشتم. پسرکی دوازده سیزده ساله بود. قدّش کمی از کمرم بلندتر بود و نحیف مثلِ نخِ سیگار و کثیف مانندِ... نمی‌دانم مانندِ چه! چشمانِ بی‌فروغش هیچ حالتی نداشت. نه غم، نه خشم، نه شوق، نه امید و نه آرزو... درست شبیه نگاهِ پیرمردِ نودساله‌ای که فراموشی گرفته باشد، سرد و تُهی. پسرک گفت «کمک می‌کنی اینو بذارم کولم؟».
کیسه‌ چرکینی بلندتر از قدّش کنارش بود. با دستِ آزادم گوشه کیسه را گرفتم. «خدایا! مگر پلاستیک و کارتُن خالی و قوطی نوشابه چه‌قدر وزن دارند؟». سیگار را گوشه لبم گذاشتم و دو دستی کیسه را بلند کردم. شانه‌هایش را زیرِ بار گذاشت. عرضِ شانه‌هایش به زحمت اندازه‌ی دو وجبِ من بود و عرضِ کیسه از این‌جا تا جهنم. تشکر نکرد. راه افتاد. از پُشت، کیسه‌ای را می‌دیدم که دو پای لاغر زیرش تکان می‌خورد. چند قدم جلوتر، پاها شروع کردند با تکه سنگی بازی کردن. سنگ را شوت می‌کردند و بازی‌کنان دور می‌شدند. سیگارم می‌سوخت و خاکسترش را باد می‌بُرد. دست‌هایم بی‌اختیار می‌لرزیدند.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii