اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مرد شیشهای.. از کودکی عادت به راستگویی داشتم
مَردِ شیشهای
از کودکی عادت به راستگویی داشتم. وقتی از مدرسه برمیگشتم و مادر یا پدرم میپرسیدند «چه خبر؟» هر اتفاقی که در مدرسه افتاده بود را با جزئیاتِ کامل برایشان تعریف میکردم، و البته برعکسِ این کار را هم در مدرسه انجام میدادم. حالا که بزرگ شدهام، در منزل و محلِ کارم هم همینطور هستم. اگر کسی چیزی بپرسد، نمیتوانم دروغ بگویم و پنهانکاری کنم. حقیقت را جوری تماموکمال تعریف میکنم که سؤالکننده از صداقتِ من دهانش باز میمانَد. مثلاً همین سرِ شبی همسرم پرسید «چهخبر از اداره؟!» و من در پاسخ برایش تعریف کردم که امروز ظهر در زمانِ استراحتِ ناهار، خانمِ منشیِ زیبا و خوشهیکلی که تازه از همسرِ معتادش که دستِ بزن داشته جدا شده است و بچه ندارد و بیستوسه ساله است و علاوه بر حقوق خودش ماهیانه مبلغی بابت مهریهاش میگیرد و تکوتنها در آپارتمانی نزدیکِ منزل ما زندگی میکند و ماشینِ کوچکِ قرمزرنگی دارد و عطرهای خوشبو میزند و رنگِ موهایش خرمایی است و چشمهای درشتِ سیاه دارد و پدر و مادرش در شهرستان ساکن هستند و کسی را در پایتخت ندارد و چند روز پیش به ادارهی ما منتقل شده است، از من خوشَش آمده و به شکل مشکوکی باهام گرم گرفته و دردِ دل کرده است.
وقتی حرفم تمام شد، همسرم آهی از تهِ دل کشید و گفت: «زنِ بیچاره با چه کسی هم دردِ دل کرده!».
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii