اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
حالا تقریبا یازده سال است که اکبر در مرغداری افشاری مشغول است و هرکاری از دستش بربیاید انجام میدهد; چه بنایی و عملگی که از همان
حالا تقریبا یازده سال است که اکبر در مرغداری افشاری مشغول است و هرکاری از دستش بربیاید انجام میدهد; چه بنایی و عملگی که از همان روز اول و با آمدن ماشینآلات ساختمانی و یک لشکر کارگر و استادکار شروع شد، و در مدت کوتاهی از آن زمین خشکوخالی سه تا سولهی بزرگ و یک ساختمان اداری و یک استراحتگاه برای کارگران و سرویس بهداشتی و حمام و ... سبز کردند، چه کمک به جمعکردن تخممرغها و جداکردن جوجههای بیمار و گرفتن مرغهای پروار و ... شبها هم که چند ساعتی هیچکس در مرغداری نبود، میشد همان نگهبان همیشگی. در طول مدت این یازده سال کسی بهیاد نداشت اکبر پایاش را از در مجموعه بیرون گذاشته باشد. آنجا برای خودش اتاقی داشت و وسایل زندگی برایش فراهم بود. خوردوخوراکش را هم یا اردشیرخان شخصا میآورد، یا خودش به کارگرها پول میداد برایش بخرند. انگار او خودش را جزئی از ساختمان مرغداری بهحساب میآورد و خلاصه شده بود همهکارهی آنجا. دستش هم حسابی به هرکاری میچسبید، بهقول کارگرها دستش با پرنده آشنا بود و زبانشان را میفهمید. مثلا اگر لازم میشد مرغی را از بین صدها پرنده شبیه به هم بگیرند، فقط کافی بود اکبر را خبر کنند; میآمد و آهسته به حیوان نزدیک میشد و پرنده بدون کمترین مقاومت و تلاشی در دستان اکبر قرار میگرفت. برای همین وقتی یک پرنده عجیبوغریب از لای هواکش خاموش وارد یکی از سولهها شد، همه گفتند زود بروید اکبر را صدا بزنید.
اکبر آمد، ولی این پرنده حسابش با مرغ و خروس و جوجه خیلی فرقداشت. چیزی بود کمی بزرگتر از کلاغ، با رنگی خاکستری و مات که وقتی بالهایش را میگشود رنگ سبزآبی خاصی زیر آنها دیده میشد. پروازکردنش ترکیبی از عقاب و گنجشک بود، گاهی تندتند بال میزد و گاهی به یک جست، و بدون حتی یک بالزدن طول سوله را طی میکرد. کارگرها میگفتند شاید گوشتخوار باشد و جوجهها را نقله کند. شاید هم ناقل میکروبی چیزی باشد. بههر حال باید از آنجا حذف میشد. برای اینجور مواقع یک تفنگبادی قوی داشتند که در اتاق اکبر بود و معمولا هم خودش از آن استفاده میکرد. اما اکبر وقتی پرنده را دید گفت میخواهم آن را زنده و سالم بگیرم. گفت اول باید چند ساعت صبر کرد تا پرنده با محیط جدید آشنا شود و ترسش کمی بریزد، بعد که محیط را آرام دید حتما برای خوردن پایین میآید. کارگرها به کار معمول خودشان مشغول شدند و فقط اکبر بود که آنروز تا نزدیک غروب گوشهای از سوله نشست و چشم از پرنده برنداشت. بالاخره دمِ غروب پرنده بالگشود و آرام فرود آمد. مرغها اول از او چند متری فاصله گرفتند، ولی کمکم به روال عادی خودشان برگشتند. پرنده اول رفت سراغ آب، و بعد شروعکرد به دانه خوردن. آنوقت بود که اکبر بیهیچ سروصدایی به او نزدیک شد. اما حساب این پرنده با مرغ و جوجه فرق داشت. هنوز اکبر به ده قدمیاش نرسیده بود که پرید و رفت روی تیرهای سقف نشست. اکبر گفت:
_باشه حیوون! بالاخره که باید بخوابی.
آنشب وقتی کارگرهای شیفت آخر داشتند میرفتند اکبر را دست میانداختند که:
_چیشد پیرمرد؟ نکنه کم آوردی؟ برو اون پنجونیم رو بردار بزن خلاصش کن.
اما اکبر صبر کرد. آنشب تا خود صبح پلک نزد و چشم از پرنده بر نداشت. هروقت حس میکرد حیوان میخواهد بخوابد چیزی طرفش پرت میکرد و صدایی درمیآورد و میپراندش.
تا سه شبانهروز بعد کار اکبر همین بود. خودش هم در این مدت چشم روی هم نگذاشته بود و دیگر صدای همه داشت درمیآمد که اکبر کار و زندگی و خواب و خوراکش شده آن پرنده. اما غروب روز چهارم، پرنده وقتی برای آب و دانه پایین آمد و لای مرغها که دیگر از او ترسی نداشتند و فاصله نمیگرفتند نشست، اکبر بلند شد و آهسته به طرفش رفت. دست درازکرد و بالاخره گرفتش. پرنده تقلا میکرد و خودش را محکم تکان میداد. سعی میکرد دست اکبر را چنگ بکشد و نوک بزند. اما اکبر او را محکم نگهداشته بود و داشت نیروی متراکم و میل به آزادی و پرواز را از هر تکان و تقلای پرنده حس میکرد. در چشمهای وحشی و یکپارچه سیاه پرنده نگاه کرد و زمزمه کرد:
_حساب ما با مرغ و جوجه خیلی فرق میکنه.
گرفتن پرنده انقدر بیصدا و آرام و طبیعی انجام شده بود که هیچکس متوجه نشد. فقط یکی از کارگرهای شیفت آخر که داشت میرفت اکبر را دید که بیرون سوله نشسته و پرنده را دودستی چسبیده است. بعد از جیبش یک لچک کوچک صورتی رنگ بیرون آورد و گوشهاش را بست به پای پرنده. بلندشد و رفت وسط محوطه باز ایستاد. پرنده را بوسید و آنرا پرداد رفت.
فردا صبح که اولین کارگرها وارد مجموعه شدند، دیدند درِ هر سهتا سوله چهارطاق باز است و هرچه گشتند اثری از اکبر نبود که نبود. حیوانها هم البته همگی مشغول کار هرروزهشان بودند و فقط گاهگاهی به روشنایی بیرون که برای چشمانشان تازگی داشت نگاه میکردند.
پایان.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii