اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
نوشته.. یک دستگاههایی هم اومده بود شبیه واکمن که به جای کاست، سیدی توش میذاشتن
#دلنوشته
یادمه سیدی داشت یواشیواش جای نوارهای کاست رو تو جاسازهای مخفیِ کیفِ ما بچه دبیرستانیها میگرفت. یک دستگاههایی هم اومده بود شبیه واکمن که به جای کاسِت، سیدی توش میذاشتن. البته هرکیهرکی نداشت و ما هنوز تو راه مدرسه با هزار ترسولرز آهنگهای جدید سیاوش و ابی و داریوش و... رو روی همون نوار کاستها باهم رد و بدل میکردیم.
خبر رسید که "آقای صدا" آلبوم جدیدشون "عطرِ تو" رو روانه بازارِ موسیقی کردن. ما هنوز مزهی عشق و حالی که سالِ قبل با آلبوم "ستارههای سربی" کرده بودیم، و خاطرههایی که ساخته بودیم زیر دندونمون مونده بود. واسه همین لَهلَه میزدیم که آخرین هنرنماییشون رو زودتر بشنویم.
تو همین حال و هوا بودیم و یک نوارِ مَکسِلِ خام هم خریده بودیم، که پسر داییمون اومد مرخصی. مرخصی از چی؟ از خدمتِ سربازی. از کُجا؟ از یک پادگان مرزی. اونم با دست پُر; یک سیدی اورجینال از "عطر تو" و یک دستگاهِ پخشِ سیدی جیبی. قطعاً وسعت شادیِ حاصل از این هدیه در اون زمان رو الان نمیشه برای نسلِ فلَش مموری و میکرو اسدی و اندروید و آیاواس وصف کرد، ولی تقریباً برابر با کادو گرفتن آخرین محصولِ آیفون بود. فقط یک ایراد کوچیک داشت: وقتی پسر دایی جان داشته سیدی رو کَفِ ساکش قایم میکرده، چندتا خَشِ ریز روش افتاده بود. این خشها باعث میشدن آهنگِ محبوب من "مستِ چشات" یک قسمتهاش قطعیِ کوچیکی داشته باشه.
این سیدی مدتها همدم و همنوای دوران خوش و خاطرهانگیزِ عبور از نوجوونی به جوونی ما بود. تا اینکه یکهو به خودمون اومدیم و دیدیم ای دلِ غافل، الکیالکی بزرگ شدیم... یعنی سربازی رفتیم و داریم کار میکنیم و زن و بچه داریم و باید قسط و قبض و اجاره خونه پرداخت کنیم و چک پاسکنیم و... باید صبح بریم سرِ کار و شب برگردیم. دیدیم یک عینک شده مهمون صورتمون و وسط سرمون نخنما شده. خلاصه دورِ دورِ دور شده بودیم از حس و حالِ روزهایی که ابی برامون میخوند:
اون دوتا مستِ چشات، منو خوابم میکنه
ذرهذره اون نگات، داره آبم میکنه
داره میمیره دلم، واسه مخملِ نگات
همه رنگی رو شناختم، من با اون رنگ چشات
یادِ خودمون و دلِ بچهسالِمون افتادیم. یاد قدمزدنهای تنهاییمون با کولهی مدرسه تو کوچههای پُر از برگهای پاییزی وقتی بارونِ نمنم میاومد. یادِ انتظار کشیدنهای سرِ راهِ مدرسه. یادِ التهاب و گارامپ و گورومپِ قلبمون وقتی از دور حالتِ راهرفتنش رو بین یک دسته دختر مدرسهای با لباسهای همشکل تشخیص میدادیم. یادِ مزهی عجیبی که روی زبون و تهِ گلومون میموند بعد از "خداحافظ تا فردا". یادِ اولین نگاه. اولین نامه. اولین...
یادِ پسربچهای که نگاهش آروم بود، سرش پایین بود، ولی تو دلش آشوبِ یک اقیانوسِ طوفانی. پسربچهای که نفهمیدیم کِی و کجا، تو کدوم پیچ و خمِ تندِ زندگی، "عطرِ تو" رو گم کرد. پسربچهای که با همون سرعتِ عوض شدنِ جای نوارکاست با فلشمموری، از بچگی به کهنسالی رسید...
گفتیم بریم همین آهنگ رو دانلود کنیم و واسه چند دقیقه هم شده برگردیم به اون روزها. قربون رباتهای آهنگیاب برم. سهسوته ابی داشت دوباره میخوند برامون ولی...
ولی هرچی گوش کردیم دیدیم نه! نه، این اونی نیست که باید باشه. یک چیزی کم بود انگار. اول گفتیم حتماً دلِ ما دیگه دل نیست. انقدر شکسته از این و اون و وصلهپینهاش کردیم که دیگه بیچاره جون نداره بلرزه. وگرنه صدا که همون صداست. اما بعد فهمیدیم واقعاً چیزی کمه. آره، درسته. اون خشِ ریز دیگه نبود تا اون قسمتهای ترانه رو واسه یک ثانیه قطع کنه...
با خودمون گفتیم یعنی میشه؟ یعنی یک خشِ ریزِ یکثانیهای، اون همه خاطره و رنگ و بو و احساس رو تو خودش جا داده و تو گذشته جا مونده؟
آهنگ رو قطع کردیم. دلمون همون سیدیِ خشدار رو میخواست که باهاش عشق کرده بودیم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii